X
تبلیغات

داستان کوتاه موسیقی ترنس دل نوشته ها دانلود کتاب سرگرمی لطیفه آموزش زبان ایتالیایی شعر پند و اندرز دانلود صداهای ویژه (sound effects) عکس های جالب مطالب علمی داستان دنباله دار داستان های واقعی تک جمله انجمن سلامت موضوعات عمومی

همه چیز از همه جا - داستان کوتاه
فرشته کوچولو و شاخه گلش شنبه بیست و پنجم آذر 1391 14:7

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !


پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجور

ی پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم

یک دختر بچه یک دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و می گفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرم را آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:
بچه برو پی کارت ! من گـــل نمی خـــرم !
چرا اینقدر پر رویی!
شماها کی می خواهید یاد بگیرید مزاحم دیگران نشوید و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود !
وقتی چشمهایش را دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند آمد!
البته جواب این سوال را چند ثانیه بعد فهمیدم!
وقتی ساکت شدم و دست از قدرت نمایی برداشتم، جلو آمد و با ترس گفت :
آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم!
دوستم که آن طرف خیابون است گل می فروشد!
این گل را برای شما از او گرفتم که اینقدر ناراحت نباشید!
اگر عصبانی بشوید قلبتان درد می گیرد و مثل بابای من بیمارستان می روید، دخترتان گناه دارد.....
دیگر نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چه می گوید؟!

حالا علت سکوت ناگهانیم را فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربانش به من زده بود، توان بیان را از من گرفته بود!
و حالا با حرفهایش داشت خورده های غرور بی ارزشم را زیر پاهایش له می کرد!

یک صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو!
آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کند
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا آمدم چیزی بگویم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال دور شد!
حتی به من آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که زد روی قلبم است !
چه قدرتمند بود!!

مواظب باشید با کی درگیر می شوید!
ممکن است خیلی قوی باشد و کتک بخورید!


برچسب‌ها: فرشته کوچولو و شاخه گلش, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

معلم عصبانی، فقر بیداد میکند شنبه بیست و پنجم آذر 1391 14:4

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد

و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو تمییز بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...


برچسب‌ها: معلم عصبانی, فقر بیداد میکند, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

زیارت خانه ی خدا شنبه بیست و پنجم آذر 1391 13:57
شخصی نزد حلاج اومد و گفت
من سالها ثروتم رو جمع کردم که به عربستان برم و خدا رو زیارت کنم
در راه که می رفتم به روستایی رسیدم که به خاطر جنگ ویران شده بود مردم زخمی بودن و سر پناهی نداشتند مقداری از ثروتم را خرج ساختن سرپناه و دارو برای مردم
کردم
به روستای دیگری رسیدم کودکان یتیم و گرسنه را دیدم با باقی مانده ثروتم برای انها غذا تهیه کردم
به روستای دیگری رسیدم جوانی را دیدم زیر درخت نشسته بود تنها
و غمگین پرسیدم چرا ناراحتی گفت دختری که دوسش دارم پدرش گفته دخترش را به کسی میدهد که اسب داشته باشد
من اسبم را به او دادم
به خود امدم دیدم دیگر هیچ چیز ندارم
از ادامه دادن راه منصرف شدم و به شهرم بازگشتم
وبا نارحتی به حلاج گفت
من بعد از این همه سال انتظار نتوانستم خدا را زیارت کنم

و حلاج به او گفت
تو خدا را زیارت کردی
خدا سرپناهی نداشت
تو برای خدا سر پناه ساختی
خدا زخمی بود تو خدا را درمان کردی
خدا گرسنه بود تو خدا را سیر کردی
خدا تنها و غمگین بود تو خدا را از نهایی در اوردی
و حلاج در پایان گفت خدای حقیقی در هیچ کشوری و بر هیچ زیانی زندانی نیست
خدا یاری رساندن به انسانهاست

برچسب‌ها: زیارت خانه ی خدا, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

حکایت شیری که عاشق آهو شد شنبه سیزدهم آبان 1391 15:26

شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .

برچسب‌ها: حکایت شیری که عاشق آهو شد, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

صمیمیت زندگی زناشویی چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 16:27
حتما این داستان را تا آخر بخوانید.

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم...


برچسب‌ها: صمیمیت زندگی زناشویی, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

کتک از دختر بچه یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 23:9

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...


برچسب‌ها: کتک از دختر بچه, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

سقراط و مرد رنجور دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 14:25
روزي سقراط، مردي را ديد كه ناراحت و متاثر است. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: در راه كه مي‌آمدم يكي از آشنايان را ديدم. سلام كردم جواب نداد و با بي‌اعتنايي از من گذشت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.
سقراط گفت: چرا رنجيدي؟ مرد با تعجب گفت: چنين رفتاري ناراحت‌كننده است. سقراط پرسيد: اگر در راه كسي را مي‌ديدي كه به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي‌پيچد، آيا از دست او رنجيده مي‌شدي؟ مرد گفت: خير، آدم
كه از بيمار بودن كسي دلخور نمي‌شود. مرد جواب داد: به جاي دلخوري، احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي‌كردم طبيب يا دارويي به او برسانم. سقراط گفت: آيا انسان تنها جسمش بيمار مي‌شود؟ و آيا كسي كه رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ بيماري فكر و روان نامش "غفلت" است. بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به كسي كه بدي مي‌كند و غافل است، كمك كرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچ‌كس دلخور مشو و كينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان كه هر وقت كسي بدي مي‌كند، در آن لحظه بيمار است

برچسب‌ها: سقراط و مرد رنجور, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

چاق یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 22:17
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

برچسب‌ها: چاق, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

خانواده یکشنبه بیستم فروردین 1391 0:43
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظارش بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما، چه سوالی ؟
- بابا ، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
- مرد با عصبانیت پاسخ داد: " این به تو ربطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟"
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، 10 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفاً 5 دلار به من قرض بدهید ؟" مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی؟! من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک ،آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟!" بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 5 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
ـ خواب هستی پسرم؟
ـ‌ نه پدر، بیدارم.
ـ فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 5 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد : "متشکرم بابا !" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت: "با اینکه خودت پول داشتی ، چرا باز هم پول خواستی ؟"
پسر کوچولو پاسخ داد: "برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 10 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم..."

کار و خانواده مایه آرامش انسانند و اگر بین این دو تعادل نباشد نشاط و شادابی و آرامش از انسان سلب خواهد شد و در چنین وضعیتی انسان دچار خسارتی جبران ناپذیر می شود. به دلیل آنکه سرمایه‌ای را از دست داده که قابل جبران نیست و آن سرمایه وجود خودش می باشد.

برچسب‌ها: خانواده, داستان کوتاه
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

ناپلئون و پوست فروش پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 0:12

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون، دسته‌ای از سربازان وی، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهرهای کوچک "سرزمین زمستان‌های بی‌پایان" بودند که ناپلئون به طور تصادفی، از سربازان خود جدا افتاد.

برچسب‌ها: ناپلئون و پوست فروش, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

معجزه سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 17:14
داستان دو دانشجوی طب که ساليان پيش بسيار به سادگی پولدار شدند .
چيزی که امروز مردم کمتر به آن باور دارند...


برچسب‌ها: معجزه, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

انگشتان مرگ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 12:15
کاکا رحيم دو چشمش را به دروازه دعاهایش دوخته بود ، با تخيل اش چمن
آ رزو هایش را آ بياری ميکرد،گاهی دست به دعا ميبرد وزمانی دست ودامن
عبادت را قایم می گرفت . از فرط درد جانگداز بواسير طاقتش طاق شده بود
. هفتاد وشش سال عمرش را در وطن بدون درد سر گذرانيده بود .مگر ازدو
سالی که در کشور آ لمان آب در هاون غربت ميکوبيد ، مریضی عجيب...


برچسب‌ها: انگشتان مرگ, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر‎ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 2:16
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم.


برچسب‌ها: داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر‎, داستان کوتاه, چوپان دروغگو
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

یاد فراموشی دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 11:40
در این روز ها غم بغمه دل خان لالا شده بود .تنظرش می رسيد که بلقس
غم بلا برده را در دل سبيل مانده اش می شنود . دلش به بلای بی درمان
غم خوری دچار شده بود. غم جنگ ودعوای دخترش فریده باشوهر جلمبرش
غنی غم بيکاری وبی روزگاری پسر آغا شم شمش فرید که نه از درس...


برچسب‌ها: یاد فراموشی, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

چپه گرمک دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 11:25
خواجه سيد عبدالغفور آغا از سرامد های قدرت در ولایت ما بود .هيچ والی

ولایت نبود که به گپ او نکند . هانش هان ونی اش نی بود ، قاضی ولایت دو

دسته برایش تسليم بود به اصطلاح خودش قوماندان پوليس تعيين ميکرد

کسی بالای گپش گپ زده نميتوانست...

برچسب‌ها: چپه گرمک, داستان کوتاه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

دیک ودینگتن و گربه اش یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 22:1
ديك ودينگتن پسرى ده ساله بود و به تنهايى در كلبه‏اى در يكى از روستاهاى اطراف لندن زندگى مى‏كرد. هنگامى كه شش ساله بود، پدرش را ازدست داد و پيش از هشت سالگى مادرش نيز درگذشت. او به ناچار نزد كسى‏كه حمام عمومى روستا را گرم مى‏كرد، مشغول به كار شد تا زندگى خود را بگذراند.
ديك سخنان بسيارى از اهالى روستا را مى‏شنيد كه از زيبايى‏هاى لندن، خيابان‏هاى بزرگ، پارك‏هاى پهناور و ثروت اهالى آن تعريف مى‏كردند. يك‏بار ديد مردى مى‏گويد: «در كف خيابان‏هاى لندن سكه‏هاى طلاى فراوانى يافت مى‏شود، فقط بايد خم شد و آنها را برداشت».
مردى كه ديك نزد او كار مى‏كرد، انسان مهربان و خوش‏اخلاقى نبود. پسرك تصميم گرفت روستايش را ترك كند و به لندن برود تا از كف خيابان‏ها طلا جمع كند و ثروتمند شود. صبح روز بعد كه يكى از روزهاى زيباى بهارى بود، ديك در كنار جاده‏اى كه به لندن منتهى مى‏شد، ايستاد. درشكه‏اى نزديك‏شد و ديك با اشاره آن را متوقف كرد. بقچه‏اش را در دست گرفت و بااميدوارى سوار شد. ديك با مسافران در لندن پياده شد و بدون مقصدى معين به راه خود ادامه داد. مناظر لندن براى پسرك روستايى شگفت‏انگيز بودند. اوبه كف خيابان‏ها به دقت نگاه مى‏كرد تا شايد چشمش به سكه‏اى بيفتد، ولى دانست برخى از داستان‏هايى كه درباره لندن شنيده است، واقعيت نداشته‏اند. سرانجام خسته شد و در گوشه پياده‏رو نشست. بقچه‏اى را كه همراه داشت گشود. يك قرص نان و دو عدد تخم مرغ آب‏پز بيرون آورد و آنها را خورد. اندكى نيرو گرفت و دوباره در خيابان‏هاى شهر به راه افتاد. هنگام غروب خورشيد ناخودآگاه به سوى خانه‏اى بزرگ كه باغى زيبا گرداگرد آن بود، روانه شد و درحالى كه بسيار خسته و گرسنه بود، روى زمين جلو در باغ نشست.
اندكى بعد يك درشكه بزرگ جلو در ايستاد. مردى آراسته كه كلاهى گرانبها و سياه‏رنگ به سر داشت، از آن پياده شد. مرد با مشاهده ديك به او نزديك شد و پرسيد: «چرا اين جا نشسته‏اى؟ خورشيد غروب كرده است. آيا تو غريب هستى؟»
ديك برخاست و مؤدبانه پاسخ داد: «آقا، من يك پسر يتيم و بى‏كس هستم. امروز از روستايم به لندن آمده‏ام و كسى را نمى‏شناسم كه به خانه‏اش بروم».
مرد بر شانه او دست زد. لبخندى بر لبانش نقش بست و او را به خانه بزرگ و مجلل خود آورد. به آشپز سفارش كرد به او غذا بدهد و بسترى برايش آماده كند.
آشپز مانند اربابش مهربان نبود. پس از اين كه شام پسر را آورد، بالاخانه‏اى را به او نشان داد و گفت: «به اين بالاخانه برو و در بسترى كه آن‏جا خواهى يافت، استراحت كن».
ديك آن شب به علت فراوانى موش در آشپزخانه و بالاخانه نتوانست بخوابد.
صبح روز بعد ديك ديد دخترى همسن و سال او وارد آشپزخانه شد. اوتنها دختر صاحبخانه بود. دخترك لبخندى زد و پرسيد: «شب را چگونه گذراندى؟» ديك داستان ترس از موش‏ها و بيدارى خود را براى دخترك تعريف كرد و ازاو خواست برايش گربه‏اى تهيه كند تا شر موش‏ها و آزار آنها را كم كند. دختر نيز گربه‏اى سياه و زيبايى براى او آورد و گفت: « اين را به عنوان هديه برايت خريده‏ام. اميدوارم آن را از من بپذيرى».
دختر كه مارى نام داشت، به امور ديك رسيدگى مى‏كرد. او را به اتاقى زيبا مى‏برد و خواندن و نوشتن به وى مى‏آموخت.
پدر دختر از بزرگ‏ترين بازرگانان لندن بود. او با كشورهاى بسيارى به ويژه كشورهاى آفريقايى ارتباط بازرگانى داشت. يك روز كشتى بزرگى را اجاره كرد تا مقدار فراوانى كالا به اين قاره بفرستد. وى مى‏خواست خدمتكاران، آشپزها و ديك را نيز در سود اين بازرگانى شريك كند. به آنان اجازه داد هر چيز را كه مى‏خواهند، همراه كالاهاى او بفرستند تا آنها نيز به عنوان مال‏التجاره فروخته شوند. ديك هم گربه سياهش را كه همه دارايى وى بود، فرستاد.
كشتى تجارى به كشورى در ساحل جنوبى آفريقا رسيد. پادشاه، ناخدا را به‏صرف غذا فراخواند تا درباره كالاهاى او نيز مذاكره كند. هنگام صرف غذا، همين‏كه پادشاه و همراهانش سر ميز غذا نشستند، هزاران موش به غذاى روى ميز حمله كردند، با اين كه خدمتكارانى با چوب آنها را مى‏راندند! ناخدا به پادشاه گفت: «فردا كه براى غذا خوردن به اين‏جا بيايم، شما را از اين رنج رهاخواهم كرد».
ناخدا ظهر روز بعد به كاخ پادشاه رفت و گربه ديك را نيز همراه خود برد. هنگامى كه آشپزها و خدمتكاران خواستند ميز را آماده كنند، ناخدا نيز با آنان وارد شد و گربه سياه را نيز آورد. همين‏كه گروه نخست موش‏ها آمدند، گربه حمله كرد و آنها را با چنگ و دندان دريد. موش‏ها گريختند و پادشاه و ميهمانانش توانستند با آسودگى غذا بخورند.
پادشاه در برابر گربه سياه مقدار فراوانى پول به ناخدا داد و همه بار كشتى را از او خريد. ناخدا هنگامى كه به لندن بازگشت، پول گربه را به ديك داد و او يكى از بزرگ‏ترين ثروتمندان شهر شد.
ديك تحصيلات خود را ادامه داد. سپس با مارى ازدواج كرد و آنان با خوشى زندگى را ادامه دادند. ديك پس از مدتى شهردار لندن شد و از عهده اين شغل خطير به خوبى برآمد.


برچسب‌ها: دیک ودینگتن و گربه اش, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

میمون پیر و آقا لاک پشت یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 22:0
در افسانه‏ها آمده است كه ميمون‏ها پادشاهى به نام «ماهر» داشتند. او پير و سالخورده شده بود. ميمون جوانى از خاندان سلطنت بر ضد او كودتا كرد و به‏پيروزى رسيد و پادشاه شد. ميمون پير فرار كرد. سرانجام به ساحل دريايى رسيد. در آن جا يك درخت انجير يافت. از آن بالا رفت و تصميم گرفت آن‏جابماند. يك روز هنگامى كه مشغول خوردن انجير بود، انجيرى از دستش در آب افتاد و صدا و آهنگى از آن بلند شد. او از اين كار خوشش آمد و از آن پس، هميشه برخى انجيرها را مى‏خورد و برخى را در آب مى‏انداخت و از اين كار لذت مى‏برد. زير درخت لاك‏پشتى بود كه آن انجيرها را مى‏خورد. وقتى كه انجيرها زيادشد، او فكر كرد ميمون آنها را براى او مى‏اندازد. از اين رو، تصميم گرفت باميمون دوست شود. با او سخن گفت و انس گرفت و آن دو به يكديگر علاقه‏مند شدند. لاك‏پشت مدت زيادى به خانه نيامد. همسرش، لاك‏پشت خانم، دلواپس او شد. موضوع را به خانم همسايه گفت و افزود: «مى‏ترسم براى شوهرم حادثه بدى رخ داده باشد يا اين كه او را كشته باشند». خانم همسايه گفت: «شوهر تو در ساحل با ميمونى دوست شده است و آنها با يكديگر الفت گرفته‏اند و كنار هم مى‏خورند و مى‏نوشند. آن ميمون كسى است كه آقا لاك‏پشت را از تو دور كرده است و تا براى نابودى او نقشه‏اى نكشى، شوهرت نزد تو باز نخواهد گشت». خانم لاك‏پشت گفت: «چه كار كنم؟» همسايه‏اش پاسخ داد: «هنگامى كه شوهرت به خانه آمد، وانمود كن بيمار هستى. اگر حالت را پرسيد، بگو پزشكان براى من قلب ميمون را تجويز كرده‏اند». آقا لاك‏پشت پس از مدتى به خانه‏اش بازگشت و ديد همسرش بدحال و اندوهگين است. به او گفت: «چرا اين طور هستى؟» همسايه پاسخ داد: «همسر تو بيمار و ناتوان است. پزشكان قلب ميمون را براى او تجويز كرده‏اند و درمان او تنها با اين دارو ميسر مى‏شود». آقا لاك‏پشت گفت: «اين دشوار است. ما در آب هستيم. من از كجا قلب ميمون بياورم؟» او در شگفتى فرو رفت و با خود گفت: «تنها كارى كه مى‏توانم بكنم، اين است كه همنشين و دوست خود را براى اين كار فريب دهم». سپس لاك‏پشت اندوهگين و افسرده به ساحل بازگشت و در راه به اين مى‏انديشيد كه چه كار كند. ميمون گفت: «برادرم، چرا از من دور شده‏اى؟» لاك‏پشت پاسخ داد: «تنها شرمندگى باعث شد از شما دور باشم. نمى‏دانم چگونه نيكى‏هايت را جبران كنم. دوست دارم يك كار نيك ديگر انجام دهى و به خانه‏ام بيايى. در جزيره‏اى كه من زندگى مى‏كنم، ميوه‏هاى خوشمزه‏اى وجود دارد. بر پشت من سوار شو تا شنا كنم و تو را به آن جا ببرم». ميمون علاقه‏مند شد با او برود و گفت: «بسيار سپاسگزارم». سپس از درخت پايين آمد و برپشت آقا لاك‏پشت سوار شد. هنگامى كه مقدارى راه‏رفتند، ناگهان آقا لاك‏پشت احساس كرد فريب كار زشتى است. برگشت و باخود گفت: «چگونه براى سخن يك زن ناآگاه به ميمون ستم كنم و او را فريب دهم؟ شايد خانم همسايه مرا فريب داده و در مورد تجويز پزشكان به من دروغ گفته باشد». ميمون گفت: «چرا اندوهگين هستى؟» لاك‏پشت گفت: «اندوه من از اين است كه به ياد آوردم همسرم بسيار بيمار است. اين موضوع مرا مانع مى‏شود كه به شما لطف و محبت نشان دهم». ميمون گفت: «همين‏كه مى‏بينم دوست دارى به من لطف و محبت كنى، برايم كافى است و راضى به زحمت بيشترى براى شما نيستم». لاك‏پشت گفت: «همين طور است». سپس مقدارى ديگر ميمون را برد و ناگهان براى بار دوم ايستاد. ميمون بدگمان شد و با خود گفت: «توقف و تأخير لاك‏پشت حتماً دليلى دارد. من نيز مطمئن نيستم كه دلش در مورد من دگرگون نشده باشد و شايد هم در ذهنش منظور بدى را مى‏پرورد». سپس به لاك‏پشت گفت: «بگو چرا اندوهگين هستى و با خودت سخن مى‏گويى؟» لاك‏پشت گفت: «براى اين اندوهگين هستم كه مى‏ترسم به خانه‏ام بيايى و آن طور كه دوست دارم از تو پذيرايى نشود، زيرا همسرم بيمار است». ميمون گفت: «اندوهگين نباش، اندوه چيزى را درست نمى‏كند. هر دارو و خوراكى كه همسرت نياز دارد، از من بخواه». لاك‏پشت گفت: «بسيار خوب، پزشكان گفته‏اند تنها داروى او قلب ميمون است». ميمون با خود گفت: «از بس پير شده‏ام، حرص و آز بر من چيره شد و در بلا افتادم. اكنون بايد به عقلم مراجعه كنم و براى بيرون آمدن از اين گرفتارى راهى بيابم». سپس به لاك‏پشت گفت: «چرا اين موضوع را در خانه به من نگفتى تا قلبم را با خود بياورم، زيرا ما ميمون‏ها عادت داريم هنگامى كه يكى از ما به سفر مى‏رود، قلبش را نزد خانواده‏اش باقى مى‏گذارد». لاك‏پشت گفت: «اكنون قلب تو كجاست؟» او گفت: «آن را روى درخت گذاشتم. اگر مى‏خواهى مرا به درخت بازگردان تا آن را به تو بدهم». لاك‏پشت با شنيدن سخنان ميمون شادمان شد و او را به جاى خود بازگرداند. هنگامى كه به ساحل رسيدند، ميمون از پشتش به پايين پريد و از درختى بالا رفت. لاك‏پشت ديد دوستش نمى‏آيد. او را صدا كرد و گفت: «دوست من، قلبت را بردار و پايين بيا. مرا خيلى معطل كردى». ميمون گفت: «هرگز! تو مرا فريب دادى و به من حيله زدى. من نيز فريبت را به خودت بازگرداندم!»
برچسب‌ها: میمون پیر و آقا لاک پشت, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

فیلی که به یاد هندوستان افتاد یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 22:0
سيرك در گردش خود در جهان به شهرى بزرگ از شهرهاى خاورميانه رسيد. مسؤولان سيرك زمين پهناورى را در حومه شهر اجاره كردند و در آن‏جا چادرهاى بزرگى برافراشتند. آن زمين بزرگ در اندك زمانى به يك‏اردوى پهناور با ديوارى از سيم‏هاى خاردار تبديل شد.
اعلاميه‏هاى تبليغاتى رنگارنگى به چاپ رسيد و در همه محله‏هاى شهر و اطراف دور و نزديك آن پخش شد. روز افتتاح حتى يك صندلى هم خالى نماند. برنامه واقعاً سرگرم‏كننده بود. يك شعبده‏باز كارهاى شگفت‏آورى انجام‏مى‏داد و دو هنرمند در هوا از يك حلقه به حلقه‏اى ديگر مى‏پريدند، سپس آن دو روى يك سيم فلزى كه در هوا كشيده شده بود، به گونه‏اى كه‏انسان روى يك سنگفرش وسيع راه مى‏رود، راه رفتند. يك دختر خوش‏قامت با تازيانه‏اى كه در دست داشت، چهار اسب را مى‏زد و اسب‏ها به‏شكل بديعى مى‏رقصيدند. سه سگ كوچك زيبا كه موهايشان تا زمين مى‏آمد، هنرنمايى‏هاى شگفت‏آورى داشتند. دو دلقك كارهاى خنده‏دار انجام‏مى‏دادند و از اين كارها فرياد خنده زنان و مردان و به ويژه كودكان بلندمى‏شد.
سرانجام يك فيل عظيم‏الجثه به صحنه ويژه بازيگران انسان و حيوان وارد شد. سخنگوى جشن او را معرفى كرد و گفت: «اينك نوبت هوندوى بزرگ است!» هوندو با خرطومش كارهاى زيبايى انجام مى‏داد. مردم با كف بلند و هلهله، فرياد برمى‏آوردند: «زنده باد هوندو! زنده باد هوندو!»
جشن به پايان رسيد. هوندو با خرطوم خود پرچم سيرك را جلو بازيگران مى‏برد.
مردم از كوچك و بزرگ براى حضور در جشن‏هاى سرگرم‏كننده مى‏شتافتند و همه مشتاق تماشاى هوندوى بزرگ بودند، ولى هوندوى باهوش و موقر كه خرطومى زيبا داشت و دوست كودكان تماشاگر بود، ناگهان تغيير حالت داد. حيوان به جاى اين كه پرچم را ببرد، آن را بر زمين انداخت و پايش را چندبار روى آن كوبيد. سپس آن را به سوى رديف اول تماشاچيان پرتاب كرد و بااين‏كار كودكان را ترساند.
بر اثر رفتار نامطلوب هوندو، شمار بينندگان به تدريج كاهش يافت. مسؤولان سيرك احساس كردند متحمل زيان سنگينى خواهند شد. درباره اين موضوع مشورت كردند و تصميم گرفتند براى خلاصى از هوندوى بدرفتار، وى را با گلوله بكشند.
بنا شد اين كار را در يكى از مراسم انجام دهند. مردم از شنيدن اين خبر ناگوار اندوهگين شدند. آنان به شكل بى‏نظيرى در جشن حضور يافتند. پس از اين كه همه نقش‏ها با موفقيت ايفا شد، سخنگو اعلام كرد كه اينك هوندو با گلوله ويژه‏اى كه ماده‏اى سمّى در آن است، كشته خواهد شد. فيل در قفس آهنين خود بود. دو شكارچى آمدند تا به فيل بيچاره تيراندازى كنند. شكارچيان منتظر بودند صحنه‏گردان جشن كه لباس ويژه خود را پوشيده بود، به آنان اشاره كند. ناگهان مردى كوتاه قد و آراسته كه خشم در چهره‏اش نموداربود، وارد شد. او با صداى بلند به رئيس جشن گفت: «آيا گناه نيست حيوان بيچاره‏اى را كه گناهى مرتكب نشده است، بكشى؟»
رئيس جشن پاسخ داد: حيوان از چند هفته پيش حالت هيجانى دارد و باكارهاى جنون‏آميز خويش بينندگان را مى‏ترساند و آنان را از حضور در جشن‏ها بازمى‏دارد.
- بگذار من وارد قفس او شوم تا ببينى كه آرام و بى‏خطر است.
- مگر از جانت سير شده‏اى؟ چطور مى‏توانم اجازه چنين كارى را بدهم درحالى كه مطمئن هستم او تو را به زمين مى‏اندازد و بر تو پا مى‏گذارد به‏طورى كه دنده‏هايت مى‏شكند و كشته مى‏شوى.
مرد از جيب لباس خود كاغذى بيرون آورد و گفت: «اين سند رسمى را امضا كرده‏ام تا تو را از عواقب اين كار تبرئه كنم».
صحنه‏گردان جشن گفت: «بسيار خوب، اين كليد قفس است، مواظب خودت باش. خداوند تو را از مرگ بدى كه در پيش رو دارى، حفظ كند».
مرد در قفس را گشود و وارد آن شد و از داخل در را بست و با زبان بنگالى با هوندو سخن گفت. فيل به او نزديك شد. خرطومش را دور گردن مرد پيچيد، گويى با او معانقه مى‏كند. هر دو در قفس راه رفتند. مردم كه بر جان مرد مى‏ترسيدند، نفس‏هايشان را در سينه حبس كرده بودند، ولى مرد هنوز به زبان كشور فيل با وى سخن مى‏گفت. در اين هنگام، مردم ديدند از فيل صدايى شبيه گريه كودك درمى‏آيد. مرد به آرامى خرطوم هوندو را مالش مى‏داد و با او سخن مى‏گفت تا جايى كه هيجان عصبى او آرام شد. سپس مرد از قفس بيرون آمد و كليد را به صحنه‏گردان جشن برگرداند و گفت: «اگر هوندو را مى‏كشتيد، گناه بزرگى را مرتكب مى‏شديد. فيل بيچاره مشتاق شهر و خانواده‏اش بود و دوست داشت لغاتى را كه از كودكى شنيده بود، دوباره بشنود. من با او به زبان كشورش گفتم و با اين كار، آرامش را به اعصاب و آسايش را به درون وى بازگرداندم».
صحنه‏گردان جشن خواست با او دست بدهد و از وى سپاسگزارى كند، امااو وانمود كرد صحنه‏گردان را نديده است، زيرا دوست نداشت با مردى دست بدهد كه قرار بود به كشتن حيوانى بيچاره فرمان دهد. صحنه‏گردان از بحران كوتاه‏مدتى كه برايش پيش آمده بود، رهايى يافت. به سندى كه آن مرد داده بود، نگاهى انداخت و با كمال تعجب ديد مرد كوتاه‏قد و آراسته‏اى كه جان خود را براى يك فيل به خطر انداخت، كسى جز نويسنده مشهور جهان «رودياردكيپلينگ» نيست.


برچسب‌ها: فیلی که به یاد هندوستان افتاد, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

پادشاه و باز شکاری یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:59
چنگيزخان پادشاهى بزرگ و جنگجويى ستمگر بود. او به كمك لشگر انبوه و نيرومند خويش، كشورهاى چين و ايران را فتح كرد و بر بسيارى از سرزمين‏هاى ديگر چيره شد. در هر گوشه مردم از جنگاورى او صحبت مى‏كردند و مى‏گفتند: «پس از اسكندر بزرگ هيچ پادشاهى مانند او نيست».
يك روز هنگامى كه از جنگ‏هايش بازگشته بود، با چند تن از دوستانش به شكار رفت. چند پيشخدمت و سگ شكارى نيز همراه آنان بودند.
شكار كم بود، ولى جنگل با صداى فرياد و خنده شكارچيان پر شده بود. پادشاه باز محبوب خود را همراه داشت، زيرا در آن زمان نيز مانند امروز در شكار از باز استفاده مى‏كردند. بازها به فرمان صاحبشان در جستجوى شكار به پرواز درمى‏آمدند و همين‏كه آهو، خرگوش يا پرنده‏اى را مى‏ديدند، با سرعت زياد و مانند تير به سوى آن مى‏شتافتند.
آن روز چنگيزخان و يارانش سوار بر اسب در جنگل مى‏رفتند، ولى به خواسته خود دست نمى‏يافتند. آنان پيش از غروب خورشيد بازگشتند. پادشاه بارها از آن جنگل‏ها گذشته بود و گذرگاه‏هاى آن را مى‏شناخت. به همين سبب، از همراهانش جدا شد و به تنهايى دورترين راه را در پيش گرفت، ولى دوستان و خدمتكارانش از كوتاه‏ترين راه مى‏رفتند. راهى كه پادشاه برگزيده‏بود از دره ژرفى ميان دو كوه مى‏گذشت.
روز بسيار گرمى بود و پادشاه تشنه شد. باز از روى دست وى برخاسته و به جاى دورى پرواز كرده بود. كسى نگران نبود كه باز راه گم كند، زيرا راه كاخ را به خوبى مى‏دانست. پادشاه به ياد آورد كه روزى يك چشمه آب در كنار آن دره‏بزرگ ديده است. آن را جستجو كرد و سرانجام از اين كه ديد قطرات آب بركنار صخره‏اى مى‏ريزد، بسيار شادمان شد و يقين كرد كه چشمه آبى در بالا وجود دارد.
او از پشت اسب به زير آمد و از كيسه‏اش يك جام نقره‏اى بيرون آورد. آن را زير آب گذاشت و با اين كه بسيار تشنه بود، صبر كرد تا جام پر شود. همين‏كه جام پر شد و پادشاه آن را به لب‏هايش نزديك كرد، صداى برهم‏خوردن بال‏هايى را شنيد. ناگهان باز روى جام فرود آمد و خود را محكم به آن كوبيد. جام ازدست پادشاه بر زمين افتاد و آب آن ريخت.
پادشاه جام نقره‏اى را برداشت و زير قطرات آب گذاشت. هنگامى كه پر شد و خواست آن را بنوشد و تشنگى‏اش را فرو نشاند، آن پرنده دوباره آمد و كارى را كه قبلاً انجام داده بود، تكرار كرد.
پادشاه بسيار خشمگين شد. جام را برداشت و براى بار سوم پر كرد. هنگامى كه باز بر جام نشست و آن را از دستش انداخت، وى خشمگين شد و نتوانست جلو خود را بگيرد. شمشيرش را از نيام بركشيد و ضربه‏اى بر گردن باز فرود آورد و سر او را بريد و گفت: «اين مجازات عادلانه در برابر كارى كه سه بار پى در پى انجام دادى، اجرا شد».
پادشاه جامش را جستجو كرد تا آن را پر كند، ولى آن در جايى افتاده بود كه رسيدن به آن دشوار بود. از صخره‏هاى ناهموار بالا رفت تا از سرچشمه بنوشد. هنگامى كه به چشمه رسيد، ديد يك افعى ترسناك كنار چشمه مرده‏است. او همان جا ايستاد. تشنگى‏اش را از ياد برد و به سبب اين كه بازوفادار خود را به سرعت كشته بود، بسيار اندوهگين شد و گفت: «نفرين‏برشتابزدگى! آن باز مرا از مرگ حتمى نجات داد، ولى من در پاسخ كار نيكش او را به بدترين شكل مجازات كردم».
پادشاه به سوى اسبش رفت. باز كشته شده را در كيسه‏اش گذاشت و باشتاب به كاخ بازگشت. او پيوسته با خود مى‏گفت: «امروز درسى اندوهبار آموختم و آن اين بود كه هنگام خشم شديد به هيچ كارى اقدام نكنم».


برچسب‌ها: پادشاه و باز شکاری, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

سگی به نام هژبر یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:58
دزدى و تبهكارى در يكى از شهرهاى بزرگ آسيا زياد شد و پليس شهر از پيدا كردن تبهكاران ناتوان ماند. نخست‏وزير و وزير كشور فرمان‏هاى مؤكد و مكررى در مورد ريشه‏كنى اشرار و اخلال‏گران امنيت عمومى صادر كردند. فرماندهان عالى‏رتبه پليس تصميم گرفتند براى اين كار چند سگ پليس تربيت شده از كشورهاى اروپايى بخرند.
سه سگ پليس همراه افسرى كه آنها را براى تعقيب تبهكاران تربيت كرده بود، با هواپيما از رم به آن شهر رسيد. يكى از آنها را به كارآگاه يوسف كه در هوش، نيرو و دلاورى مشهور بود، دادند و او سگ را «هژبر» ناميد و توجه زيادى به او مى‏كرد، به گونه‏اى كه ميان آن دو رابطه دوستانه محكمى پديدآمد.
در شبى تيره و تار، سه دزد حرفه‏اى به يك فروشگاه بزرگ لباس وارد شدند و مقدارى پول و چند سند را كه در گاوصندوق بود، برداشتند و بردند. همچنين لباس‏هايى به ارزش بيش از صدهزار ليره به سرقت رفت. سربازان شبگرد صداهايى از فروشگاه شنيدند و به دزدان حمله كردند و درگيرى شروع‏شد. دزدان كه مسلح بودند، دو تن از سربازان را زخمى كردند و پس از اين‏كه گلوله‏هاى هر دو طرف تمام شد، درگيرى را با دست ادامه دادند و بايكديگر زد و خورد كردند. سرانجام، درگيرى با فرار دزدان و بردن اموال پايان‏يافت.
صبح روز بعد كارآگاه يوسف و هژبر به فروشگاهى كه از آن دزدى شده بود آمدند. سربازان را آوردند و هژبر آنها را بو كرد. سپس يوسف او را به سوى گاو صندوق بازشده برد و اثر انگشت دزدان را به او نشان داد. سگ آنها را نيز به خوبى بوييد. دو دوست در خيابان‏ها و كوچه‏هاى شهر به گشت و گذار پرداختند تا اين كه به جايى در حومه شهر رسيدند كه فقيران بى‏چيز در كلبه‏هاى آلوده و محقر آن مى‏زيستند. هژبر و يوسف از كوچه‏هاى تنگ و پيچ در پيچ كه از آنها بوهاى ناخوشايند مى‏آمد، گذشتند و به قهوه‏خانه‏اى رسيدند كه گروهى در آن چاى و قهوه مى‏نوشيدند و قليان مى‏كشيدند. آن دو سر ميزهايى كوتاه، كوچك و آلوده نشسته بودند. هژبر از ميزى به ميز ديگر و از گوشه‏اى به گوشه ديگر رفت و سرانجام جلو جوانى كه ظاهراً دهه سوم عمر را مى‏گذراند ايستاد. اوموهايى ژوليده و ريشى بلند و نامرتب داشت. هژبر دست هايش را بالا برد و بر زانوان مرد گذاشت و پارس‏هاى كوتاه و خشم‏آلودى سرداد.
يوسف فهميد هژبر يكى از دزدان را يافته است، ولى جوان خشمگين فريادمى‏زد: «آقا، سگ تندخوى خود را از من دور كن، وگرنه با هفت‏تيرم اورامى‏كشم».
يوسف درحالى كه كارت شناسايى خويش را در يك دست و هفت‏تيرش را در دست ديگر داشت، جوان را خلع سلاح كرد و او را به پاسگاه برد. جوان خود را بى‏تقصير مى‏دانست، ولى اندكى بعد اعتراف كرد. مخفيگاه اموال مسروقه را نشان داد و همدستان و ساير اعضاى آن گروه خطرناك را معرفى كرد.
دو سال پيش نيز دو تبهكار به دزدى و قتل دست زدند و پنهان شدند. تلاش‏هاى پليس در يافتن و تعقيب آنها به نتيجه‏اى نرسيد. روزى يوسف و هژبر دزدى را تعقيب مى‏كردند كه در روز روشن به يكى از بانك‏ها حمله كرده و به زور اسلحه مبلغ زيادى پول دزديده بود. اين دزد به كاخى ويران و متروكه در حومه شهر پناه برده بود و كارآگاه و سگش هژبر در تعقيب او بودند. ناگهان سگ چند بار پارس كرد. يوسف به محل توجه سگ نگاه كرد و ديد دو مرد درحال فرارند. يوسف دنبال يكى از آنان دويد و او را دستگير كرد. تبهكار نيز تسليم شد. تبهكار ديگر كه مى‏خواست به يوسف حمله كند، مورد حمله هژبر قرار گرفت. سگ وى را بر زمين افكند و با چنگ و دندان به جان او افتاد. اين تبهكار نيز تسليم شد و درحالى كه يوسف مشغول دستبند زدن به تبهكاران بود، هژبر براى يافتن دزد خطرناك در گوشه و كنار آن كاخ ويران به گشت و گذار پرداخت و سرانجام او را يافت و يوسف وى را دستگير كرد.
يوسف هرسال براى سگ قهرمان خويش هژبر جشن تولد مى‏گيرد و چند نفر از مقامات امنيتى را به آن دعوت مى‏كند. آنان شيرينى و ميوه صرف‏مى‏كنند و سگ دلاور روى يك صندلى و سر ميز مى‏نشيند و از بشقاب غذايى كه جلو اوست، غذا مى‏خورد. هژبر به سبب كمك به دستگيرى عده زيادى از دزدان حرفه‏اى و تبهكاران زبردست چند بار ترفيع درجه گرفته و حقوقش افزايش يافته است. دوستش يوسف نيز به دليل هوشمندى و قهرمانى و استفاده درست از سگ ترقى كرده است.
چند سال ديگر هژبر بازنشسته خواهد شد، ولى براى او چه فرقى مى‏كند؟ دوستش يوسف باقى‏مانده درآمد او را در يكى از بانك‏ها پس‏انداز كرده و سود آن را به مخارج و پرستارى او در طول زندگى‏اش اختصاص داده است.
هژبر سگ دلاورى است. افراد پليس او را دوست دارند و كوچك و بزرگ از قهرمانى‏هايش به شگفتى مى‏افتند. آنان هنگامى كه مشاهده مى‏كنند او دركنار كارآگاه يوسف در خيابان‏هاى شهر راه مى‏رود يا بر صفحه تلويزيون ظاهر مى‏شود و ماجراهاى پليسى زيباى خويش را اجرا مى‏كند، برايش كف مى‏زنند و فرياد شادى سرمى‏دهند.


برچسب‌ها: سگی به نام هژبر, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

خرگوش و پادشاه فیل ها یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:57
در افسانه‏ها آمده است كه بخشى از سرزمين فيل‏ها بر اثر كمبود باران، دچار خشكسالى شد؛ آب رودها كم شد و چشمه‏ها خشكيد، گياهان پژمردند و درختان خشكيدند و فيل‏ها سخت تشنه ماندند. آنها از اين خشكسالى نزد پادشاه خويش شكايت كردند. پادشاه پيك‏ها و افرادى را در جستجوى آب به‏هرسو فرستاد. پيكى به سوى پادشاه بازگشت و گفت: «من در فلان‏جا، چشمه‏اى به نام چشمه ماه يافته‏ام».
پادشاه فيل‏ها همراه يارانش به سوى چشمه رفت تا خود و رعايايش از آب آن بنوشند. چشمه در سرزمين خرگوش‏ها قرار داشت و فيل‏ها در حال حركت بر خرگوش‏هايى كه در آشيانه‏هايشان آرميده بودند، گام نهادند و بسيارى از آنها را كشتند.
خرگوش‏ها نزد پادشاه خويش گرد آمدند و گفتند: «شما مى‏دانيد كه فيل‏ها با ما چه كرده‏اند».
پادشاه گفت: «هر كس فكرى به خاطرش مى‏رسد، آن را اعلام كند».
يكى از خرگوش‏ها به نام «فيروز» كه پادشاه او را با انديشه‏هاى نيك و ادب مى‏شناخت، جلو آمد وگفت: «اگر پادشاه مناسب مى‏بينند مرا به‏سوى فيل‏ها بفرستد و فردى امين را همراه من كند تا مذاكرات من با پادشاه فيل‏ها را گزارش دهد».
پادشاه به او گفت: «تو امين هستى و گفتارت را قبول داريم. به سوى فيل‏ها برو و هر چه را كه مناسب مى‏بينى از جانب من به آنها بگو و آگاه باش كه پيك با انديشه و خرد و نرمش و نيكى، نشان‏دهنده خردمندى فرستنده خويش است. بايد با نرمى و دوستى و بردبارى و آرامش برخورد كنى، زيرا رفتار پيك اگر آرام باشد، دل‏ها را نرم مى‏كند و اگر تند باشد، دل‏ها را سخت‏مى‏كند».
در يك شب مهتابى خرگوش به سوى فيل‏ها رفت و چون مى‏ترسيد آنها ناخواسته پاهايشان را روى او بگذارند، به ايشان نزديك نشد. او بالاى كوهى رفت و پادشاه فيل‏ها را صدا زد و گفت: «من پيك ماه به سوى شما هستم و پيك اگر سخن تندى هم بگويد، نبايد او را سرزنش كرد».
پادشاه فيل‏ها گفت: «پيامت چيست؟»
خرگوش پاسخ داد: «ماه مى‏گويد هر كس كه به زورمندى خود مغرور شود و بخواهد با زبردستان همان رفتارى را داشته باشد كه با زيردستان دارد، همين زورمندى بلاى جان او مى‏شود. تو به سبب قدرتى كه بر حيوانات دارى، مغرور شدى و به سوى چشمه‏اى كه به نام من است، آمدى و از آن نوشيدى و آبش را آشفته كردى! اكنون هشدار مى‏دهم كه اگر دست از اين كار برندارى، چشمت را كور و جسمت را رنجور خواهم كرد و اگر در مورد اين پيام شك دارى، نزد چشمه بيا تا آن را آزمايش كنى».
پادشاه فيل‏ها از سخن خرگوش به شگفتى افتاد و همراه فيروز به سوى چشمه رفت. هنگامى كه چشمش به نور ماه در چشمه افتاد، فيروز گفت: «باخرطومت آب بردار و وضو بگير و براى ماه سجده كن».
وى خرطومش را درون آب كرد و بر اثر اين كار، عكس ماه لرزيد. پادشاه فيل‏ها پرسيد: «اين لرزه از چيست؟ آيا ماه از كار من خشمگين شده‏است؟»
فيروز پاسخ داد: «آرى».
پادشاه فيل‏ها براى ماه سجده كرد و متعهد شد كه از آن پس، او و ساير فيل‏ها مواظب رفتارشان باشند.


برچسب‌ها: خرگوش و پادشاه فیل ها, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

نوازنده زبردست یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:57
در روزگاران قديم اهالى يكى از شهرهاى آلمان از فراوانى موش‏ها در تنگنا قرارگرفتند. موش‏ها خواربار و اثاث و لباس مردم را در منازلشان از بين مى‏بردند و زندگى را به كام آنان تلخ كرده بودند. گربه‏ها نيز نمى‏توانستند بر آنها پيروز شوند، زيرا موش‏ها بر نيرومندترين گربه‏ها چيره مى‏شدند و آنها را مى‏كشتند. پس از چندى، اهالى با شور و شوق فراوان در ميدان شهر جلو كاخ استاندارى گرد آمدند و فرياد مى‏زدند: «ما را از شر موش‏ها نجات دهيد! ما را از شر موش‏ها نجات دهيد!»
در اين ميان، استاندار در جلسه‏اى درباره اين بلاى سنگين با مشاوران خود به رايزنى پرداخت، ولى مشاوران نتوانستند راه حلى بيابند. استاندار و بزرگان شهر به بالكن كاخ استاندارى آمدند. استاندار به اهالى شهر كه شور و شوق وجودشان را فراگرفته بود، گفت: «مى‏دانم شما از اين بلاى بزرگ به زحمت افتاده‏ايد. ما نيز در خانه‏هايمان از دست موش‏ها به ستوه آمده‏ايم. امروز من و بزرگان شهر مشورت كرديم تا براى رهايى از اين بلاى بزرگ راهى بيابيم، ولى راهى پيدا نشد. به همين جهت تصميم گرفتيم به هر كس كه براى رهايى از اين دشمن موذى راهى بيابد، صد ليره طلا بدهيم!»
صدايى از ميدان بلند شد كه مى‏گفت: «من مى‏توانم شما را از شر موش‏ها رهايى بخشم؛ آيا شما به وعده خود وفا خواهيد كرد؟»
مردم همه به طرف گوينده رو برگرداندند و مردى را ديدند كه از شهر آنان نبود و لباسى خنده‏دار بر تن داشت. او شلوارى به رنگ آبى سير و بلوزى قرمزرنگ و زركشى شده پوشيده و كلاهى با سه شاخ بر سر نهاده بود. توبره چرمى بزرگى بر شانه گرفته و نى و ابزارهايش را در آن نهاده بود.
استاندار به وى پاسخ داد: «اگر در مورد وفاى ما به پيمانمان شك دارى، جلو بيا و نيمى از پاداش را از پيش بگير. اگر كار را خوب به انجام رساندى و مارا از موش‏ها نجات دادى، نيمه باقى‏مانده را هم به تو خواهيم پرداخت».
مرد از توبره‏اش يك نى بيرون آورد و در آن دميد. آهنگى شگفت‏آور پديدآمد، به طورى كه همه حاضران در ميدان از مرد و زن و كودك با شور و هيجان رقصيدند. استاندار و بزرگان شهر و حتى كسانى كه در خانه‏هايشان بودند، نيز به رقص درآمدند. سپس هزاران هزار موش كوچك و بزرگ به ميدان آمدند و با صداى نى رقصيدن آغاز كردند. نوازنده دور مى‏شد و موش‏ها نيز دنبال او حركت مى‏كردند. هنگامى كه به رودخانه بزرگى كه از ميدان شهر مى‏گذشت رسيد، در جاى كم‏عمق آن پاگذاشت و از آب گذشت، موش‏ها نيز او را دنبال كردند و در آب فرو رفتند و خفه شدند.
پس از آن، نوازنده به كاخ استاندار آمد و باقى‏مانده جايزه را مطالبه كرد. استاندار از او روى گرداند و گفت: «دور شو، اى مرد نادان! براى آواز زشتى كه نواختى، بيش از پنجاه ليره طلا به تو بدهم؟»
نوازنده سرش را تكان داد و خنده ترسناكى كرد و دور شد. سپس كنار يكى از ستون‏هاى ميدان بر زمين نشست و از توبره‏اش ابزارهايى را بيرون آورد و از آنها وسيله تازه‏اى ساخت. سپس برخاست و در آن دميد و بر اثر آن، پسران و دختران شهر به سوى ميدان دويدند. آنان مانند ديوانگان مى‏رقصيدند و لبخند شادى بر لبانشان نقش بسته بود و دنبال نوازنده از شهر بيرون رفتند. اهالى شهر ترسيدند كه به فرزندانشان آزارى برسد و به سوى استاندار شتافتند. از او خواستند به پيمانش وفا كند و پيش از آن كه دير شود، باقى‏مانده پاداش نوازنده را بپردازد.
نوازنده پنجاه ليره باقى‏مانده را دريافت كرد و گفت: «اگر استاندار به پيمانش وفا نمى‏كرد، هيچ يك از اين كودكان به خانه خود بازنمى‏گشتند، زيرا هر كس پيمانى مى‏بندد، بايد به آن وفا كند».
سپس از توبره‏اش نى تازه و بزرگى بيرون آورد و در آن دميد. كودكان رقص را متوقف كردند و به شهر بازگشتند. مردم از اين كه فرزندانشان بازگشته‏اند و خودشان از شر موش‏ها خلاصى يافته‏اند، بسيار شادمان بودند.


برچسب‌ها: نوازنده زبردست, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

برهمایی و زرگر یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:56
در شهر بنگالور هندوستان يك برهمايى زاهد زندگى مى‏كرد. او بيشتر وقت خود را در نيايش مى‏گذراند و همسر و فرزندانش را گرسنه مى‏گذاشت. همسرش هر روز او را سرزنش مى‏كرد و مى‏گفت: «برخلاف تصور مردم، تو نه يك زاهد، بلكه يك تنبل هستى و دلت از سنگ ساخته شده است. آيا بهتر نيست به جاى اين كه همه وقتت را صرف نيايش كنى، دنبال كارى بروى تا بادرآمد آن زندگى‏مان را بگذرانيم؟»
برهمايى از شنيدن سرزنش‏هاى همسرش ذلّه شد و از اين كه ديد فرزندانش گرسنه هستند، اندوهگين شد و سرانجام براى جستجوى كار از خانه بيرون رفت. او درحالى كه دعاهايش را زير لب زمزمه مى‏كرد، روانه شد و اندكى بعد خود را در جنگلى پردرخت و با شاخه‏هايى به‏هم‏پيوسته يافت. وى‏گرسنه و تشنه شد و دنبال چاهى مى‏گشت تا با آب آن تشنگى خود را فرونشاند. سرانجام به چاهى رسيد كه زير انبوه علف‏ها پنهان شده بود.
برهمايى علف‏ها و ريشه‏هاى درختان را كند و سرش را درون چاه برد كه ببيند آيا آب در آن وجود دارد يا نه. در پايين چاه، ببرى، ميمونى، مارى و مردى را مشاهده كرد كه بر اثر پنهان ماندن دهانه چاه، در آن افتاده‏اند.
همين‏كه ببر برهمايى را ديد، او را صدا زد و گفت: «اى مرد، نيكى كن و مرا از اين چاه بيرون بياور، زيرا هيچ كس بهتر از تو ثواب نجات دادن ديگران را نمى‏داند. مرا از اين جا بيرون بياور تا به سوى خانواده‏ام بازگردم».
برهمايى گفت: «نام تو لرزه بر اندامم مى‏افكند؛ پس چگونه تو را بيرون بياورم؟»
ببر ملتمسانه پاسخ داد: «از تو مى‏خواهم مرا نجات دهى و سوگند يادمى‏كنم به تو كوچك‏ترين آزارى نرسانم».
برهمايى با خود گفت: «بهتر است جان خود را براى نجات دادن اين موجودات زنده به خطر بيفكنم تا در آينده، گرفتار سرزنش وجدان نشوم».
اودلوى را پايين انداخت و ببر را بيرون آورد. ببر از وى سپاسگزارى كرد وگفت: «من در غارى در آن كوه زندگى مى‏كنم. اگر روزى از نزديكى خانه‏ام گذشتى، پاداش احسان تو را خواهم داد».
سپس ميمون را از چاه بيرون آورد. ميمون دست او را بوسيد و گفت: «من‏نزديك آبشارى در حوالى غار ببر زندگى مى‏كنم و روزى كار نيكت را جبران خواهم كرد».
آن‏گاه صداى مار را شنيد كه مى‏گفت: «اى برهمايى، اميدوارم مرا از اين چاه تاريك كه همچون زندان است، نجات دهى».
برهمايى گفت: «رنگ سياه و سر پهن تو را مى‏بينم. بدون شك زهر تو كشنده است؛ پس چگونه تو را بدون لمس كردن و به خطر افكندن جان خويش، از چاه نجات دهم؟»
مار گفت: «من به گونه‏اى هستم كه خداوند مرا آفريده است. مرا حقير نشمار و به من يارى كن. من سوگند مى‏خورم كه هرگز به تو آزارى نرسانم و هر وقت به كمك نياز داشتى و مرا صدا زدى، به يارى‏ات بشتابم».
برهمايى او را نيز بيرون آورد.
در اين هنگام آن مرد كه تنها در چاه مانده بود، فرياد كشيد و گفت: «اى برهمايى، آيا مرا از ياد برده‏اى؟ همه آن حيوانات بى‏قابليت را بيرون آوردى و مرا كه انسان و برادرت هستم، در قعر اين چاه خفه‏كننده رها كردى».
دل برهمايى به حال مرد سوخت و او را از چاه بيرون آورد. مرد هنگام خداحافظى از برهمايى براى كار نيكش سپاسگزارى كرد و گفت: «من در شهر بنگالور زرگر هستم و نامم "سمنات" است. اگر خواستى طلا يا جواهرات خريد و فروش كنى، به مغازه من بيا و من در خدمت شما هستم».
برهمايى به راه خود ادامه داد، ولى چيز مناسبى براى خانواده خود نيافت. وعده ميمون را به ياد آورد و از كوه بالا رفت. ميمون هنگامى كه او را ديد، به‏سويش شتافت و پس از سلام، مقدار زيادى ميوه به او داد. همچنين وى را به غار ببر راهنمايى كرد تا او نيز كار نيكويش را جبران كند.
به محض اين كه ببر برهمايى را ديد، از روى احترام جلوى او خم شد و طلا و جواهرات بسيارى را به او داد. مرد گفت: «مى‏ترسم آنها از مال دزدى باشد و رنج‏هاى بسيارى را براى من پديد آورد».
ببر گفت: «آنها را در مبارزه‏اى عادلانه و شرافتمندانه بين خود و شاهزاده‏اى كه از اين جنگل مى‏گذشت، به دست آورده‏ام. وى تيرى به سوى من پرتاب كرد كه به خطا رفت. من هم به او حمله كردم، وى را دريدم و اين جواهرات قيمتى را كه همراه داشت، برداشتم. آنها را بگير كه هيچ به درد من نمى‏خورد».
برهمايى هديه ببر را پذيرفت. به شهر بنگالور برگشت و سراغ مغازه سمنات را گرفت و به آن جا رفت. زرگر به محض اين كه جواهرات را ديد، دانست كه آنها از آنِ شاهزاده‏اى است كه در گردش شكار گم شده است. كسى را فرستاد تا به پادشاه خبر دهد كه قاتل پسرش در مغازه اوست. يكى از سربازان سلطنتى آمد، برهمايى را دستگير كرد و نزد پادشاه برد. پادشاه دستور داد او را در سياهچالى بيندازند و روز بعد وى را اعدام كنند.
در اين هنگام برهمايى به مار انديشيد و آن را احضار كرد تا شايد او را از بلايى كه زرگر ناسپاس بر سرش آورده بود، نجات دهد. در آن لحظه مار از سوراخى در زندان حاضر شد و گفت: «اگر بندت را بگشايم، براى تو سودى‏ندارد، زيرا هنگامى كه از زندان بيرون بروى، بار ديگر تو را دستگير خواهند كرد، ولى به نقشه من گوش بده: اينك مى‏روم و ملكه را گاز مى‏گيرم به‏گونه‏اى كه فقط تو اگر به او دست بكشى، زهر از بين مى‏رود».
در آن روز همه چيز طبق گفتار مار اتفاق افتاد. هر تلاشى براى نجات جان ملكه بيهوده بود. هنگامى كه پيشخدمت زندان براى برهمايى غذا آورد، اوگفت به پادشاه بگوييد من مى‏توانم ملكه را درمان كنم. هنگامى كه در كاخ حضور يافت و بر محل گازگرفتگى دست كشيد، ملكه بى‏درنگ بهبود يافت. پادشاه از برهمايى به دليل اين كه او را بدون محاكمه به زندان افكنده بود، معذرت خواست و خواهش كرد كه داستان پيدا كردن جواهرات را بگويد. برهمايى داستان نجات دادن حيوانات و زرگر را گفت و پاداش حيوانات و ناسپاسى زرگر را شرح داد.
پادشاه دستور داد زرگر را دستگير كنند و در زندان بيفكنند. به برهمايى نيز پاداش مناسبى داد تا با آن مخارج زندگى خود و افراد خانواده‏اش را براى مدتى طولانى تأمين كند. برهمايى به سوى همسر و فرزندانش بازگشت و آنان با خوشبختى به زندگى ادامه دادند.


برچسب‌ها: برهمایی و زرگر, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

آندروکلس و شیر یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:55
يكى از توانگران رُم برده‏هاى فراوانى داشت. او مرد تندخو و سنگدلى بود و پيوسته به برده‏هاى بيچاره اهانت مى‏كرد و با كوچك‏ترين لغزش، آنان را به‏باد كتك مى‏گرفت. يكى از اين برده‏ها آندروكلس بود. او با روح لطيف خود مانند ديگران به فرار از خانه اربابش مى‏انديشيد، ولى قانون آن زمان دستور مى‏داد كه برده فرارى را پس از دستگيرى در زندان بيفكنند و پس از مدتى اورا جلو شيرهاى گرسنه بيندازند تا بدرند.
شبى مرد ثروتمند مقدار زيادى شراب خورد و در حال مستى به خانه‏اش بازگشت. وى آندروكلس را صدا زد، اما جوابى نشنيد، زيرا او بر اثر خستگى فراوان، به خواب رفته بود. ارباب بردگان ديگرش را بيدار كرد و دستور داد آندروكلس را برهنه كنند و بيست تازيانه بر او بزنند. دستور ارباب ستمگر بى‏درنگ اجرا شد و آندروكلس برهنه و نيمه‏جان روى زمين رها شد، درحالى‏كه خون از زخم‏هايش روان بود.
آندروكلس صبح روز بعد خانه اربابش را ترك كرد و سرگردان از رُم بيرون‏رفت تا به كوهى بلند و پوشيده از درخت رسيد. آن روز از ميوه‏هاى صحرايى استفاده كرد و پيش از فرارسيدن شب، به غارى پناه برد تا شب را آن‏جا سپرى كند و از جانوران وحشى در امان بماند. در غار متوجه شد كه شيرى عظيم‏الجثه بر زمين دراز كشيده است. هنگامى كه آندروكلس ديد كه آن شير حمله نمى‏كند و مانند سگى وفادار به او مى‏نگرد، بسيار شگفت‏زده شد. جلو رفت و مقدارى علف خشك جمع كرد و آتشى برافروخت، ولى با اين‏كه جانوران از آتش فرار مى‏كنند، شير از جايش تكان نخورد. آندروكلس بااستفاده از روشنايى آتش مشاهده كرد كه چوب كوچكى به پاى شير فرو رفته است. به آرامى چوب را بيرون آورد و پاى شير را با دستمال بست. شير از درد آسوده شد و به ليسيدن پاهاى آندروكلس آغاز كرد.
آنها مانند دو دوست يك سال را با هم سپرى كردند، تا اين كه روزى چند سرباز آمدند و آندروكلس را دور از چشم شير دستگير كردند و به رم بردند و به‏زندان افكندند.
پس از گذشت شش ماه از ورود آندروكلس به زندان، بنا شد او را در يكى از ورزشگاه‏هاى رم جلو شيرهاى گرسنه بيندازند. مردم نيز مانند هميشه براى ديدن آن صحنه گرد آمدند و روى پله‏هاى ورزشگاه نشستند تا از تماشاى آن منظره وحشتناك لذت ببرند! ارباب آندروكلس نيز جلو جمعيت نشسته بود.
برده بيچاره را به ورزشگاه آوردند. آن‏گاه درى از زيرزمين گشوده شد و شيرى عظيم‏الجثه و ترسناك از آن بيرون آمد. شير نعره بلندى كشيد كه ورزشگاه از آن به لرزه درآمد. آندروكلس دست بر چشمان خود گذاشت و منتظر مرگى وحشتناك شد. شير به او حمله كرد و هلهله حضار بلند شد، ولى شير گرسنه به جاى اين كه آندروكلس را با چنگال‏هاى تيز و نيرومندش بدرد و بخورد، كنار پاهاى او خوابيد و به ليسيدن آنها پرداخت. آندروكلس چشمان خود را گشود، شير را در آغوش گرفت، او را بوسيد و اشك شوق از چشمانش جارى شد. فرمانرواى رم و مردم از اين منظره بى‏سابقه به شگفتى افتادند و دليل آن را از آندروكلس پرسيدند. وى پاسخ داد: «من از روزى كه از خانه ارباب ستمگرم گريختم، با اين شير دوست شده‏ام. علت دوست شدن او با من اين بود كه با بيرون آوردن چوبى از پايش به وى خدمتى ناچيز كردم. من‏خدمات بسيارى براى ارباب سنگدلم انجام داده‏ام، ولى او اكنون ميان حاضران قهقهه مى‏زند و منتظر دريده شدن من است. بخت يارم بود كه جلو اين دوست وفادار افكنده شدم. شايد اين جانور وحشى و درنده به شما درس وفادارى بياموزد».
فرمانروا دستور داد آندروكلس را ببخشند و آزاد كنند و آن شير را به او هديه كنند. براى آن دو مقررى ويژه‏اى نيز تعيين كرد كه ماه به ماه به آنها پرداخت شود و آن دو دوست با يكديگر شادمانه به زندگى ادامه دادند.


برچسب‌ها: آندروکلس و شیر, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

گربه هوشمند یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:54
در افسانه‏ها آمده است كه در زمان‏هاى بسيار دور، گونه‏هاى حيوانات بايكديگر سخن مى‏گفتند و با وجود تفاوت گونه‏ها و دسته‏ها، مى‏توانستند زبان يكديگر را بفهمند، مثلاً ميمون با لاك‏پشت و آهو با فيل صحبت مى‏كرد. تمساح با شير و ببر، و قورباغه با ماهى سخن مى‏گفت. با اين كه گربه كوچك و ببر بزرگ است، آنها در زمان قديم بسيار به هم شبيه بودند و هر دو اندام‏هايى نيرومند و دندان‏هايى تيز داشتند. گربه در استفاده از اندام نيرومند و دندان‏هاى تيز خود ماهر بود و در يافتن خوراك براى خود و بچه‏هايش مشكلى نداشت. آن حيوان على‏رغم كوچكى، توانسته بود احترام حيوانات ديگر را كه از او بزرگ‏تر و نيرومندتر بودند، جلب كند و زندگى آرام و شيرينى داشته باشد، ولى ببر كه از او بزرگ‏تر و نيرومندتر بود، براى تغذيه و دوركردن ديو گرسنگى مشكلاتى داشت، زيرا نمى‏دانست از اندام هاى نيرومند و دندان‏هاى تيز خود چگونه استفاده كند.
روزى ببر با شكمى فرورفته و سرى به زير افكنده نزد گربه آمد. گربه از او پرسيد: «چرا وضع تو چنين اندوهبار است؟ بيمار هستى؟»
ببر پاسخ داد: «خير، من سالم هستم، ولى از گرسنگى رنج مى‏برم. من به‏شكار مى‏روم، ولى موفق نمى‏شوم. اى پسر عمو، آيا برخى هنرها و ترفندهايت را به من مى‏آموزى تا من هم براى به دست آوردن روزى از آنها كمك بگيرم و از اين گرسنگى كشنده رها شوم؟»
گربه اندكى تأمل كرد. سپس به ببر نگريست و گفت: «بسيار خوب، پسرعمو، به تو مى‏آموزم كه چگونه يك شكارچى زبردست شوى، ولى نخست بايد پيمان ببندى كه بكوشى و تمرين كنى».
ببر بى‏درنگ شرط گربه را پذيرفت و گربه هر روز يك حيله از حيله‏هايش را كه زيركى او را نشان مى‏داد، به ببر مى‏آموخت. از همان آغاز به او ياد داد كه چگونه شكار را آرام و بى‏صدا تعقيب كند و چگونه شكار را به چنگ و دندان بگيرد. از چند درخت بالا رفتند و به وى ياد داد كه چگونه بدون هيچ حركت باصدايى پشت شاخه‏اى كمين كند. همچنين مهارت ويژه‏اش در تيز كردن چنگ و دندان را به او آموخت. ببر تمام آنها را ياد گرفت. به علاوه، به او آموخت كه چگونه به جلو و اطراف پرش كند. ببر در پرش مهارت يافت و معلوم شد براى شاگردى آن استاد توانا شايستگى دارد.
سرانجام گربه به ببر گفت: «دوست من، تو بهترين شاگرد بودى و توانستى همه هنرهايى را كه به تو آموختم، به خوبى فراگيرى. اكنون به دنبال روزى برو، زيرا هنر ديگرى ندارم كه به تو بياموزم».
ببر از آنچه شنيده بود، شادمان شد و مغرورانه با خود گفت: «چرا خود را خسته كنم و دنبال شكار بگردم؟ اينك شكار جلو چشمان من است! فقط بايد بر آموزگارم، گربه بپرم و او را بدرم. با اين كار، هم از زير بار منت او بيرون مى‏آيم و هم گرسنگى خويش را فرو مى‏نشانم، حيوانات نيز نمى‏فهمند كه آن هنرها را از گربه آموخته‏ام». اندكى بعد ماهرانه بر گربه پريد تا بر او چيره شود و بدرد؛ ولى گربه كه از نقشه زشت او آگاه شده بود، پرش بلندى به عقب كرد. ببر نقش زمين شد و چيزى نمانده بود كه استخوان‏هايش درهم بشكنند. دردمندانه فرياد برآورد و گفت: «اى آموزگار خائن، هنرها و ترفندهاى فراوانى را به من آموختى. ولى هنرى كه هم‏اكنون از آن استفاده كردى يعنى هنر پرش به عقب را به من نياموختى».
گربه گفت: «تو مرا به خيانت متهم مى‏كنى، درحالى كه خيانت تو بيشتر است. دلم بر تو سوخت و براى خدا هنرهايم را به تو آموزش دادم تا بتوانى غذايت را به آسانى به دست آورى، ولى درون بدخواهت تو را وادار كرد كه از آن مهارت‏ها بر ضد من كه آموزگارت بودم، استفاده كنى. خداوند موجوداتى چون تو شاگرد ناسپاس را زياد نكند. اگر مراقب خويش نبودم و برخى ترفندها را براى خود نگه نمى‏داشتم، اكنون در شكم تو به سر مى‏بردم!»
از آن پس، گربه و ببر هر كدام شكار مى‏كردند و مى‏خوردند، ولى ببر هرگز پرش به عقب را نياموخت، زيرا گربه آن هنر را براى خود نگه داشته بود.


برچسب‌ها: گربه هوشمند, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

بازرگان و فیل یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:54
چند بازرگان تصميم گرفتند كالاهايشان را با كشتى جا به جا كنند تا آن را در جزيره‏هاى پراكنده و فراوان دريا بفروشند و يا با كالاهايى ديگر مبادله كنند. در ميان اين بازرگانان مردى بود كه به بردبارى و پرهيزگارى شهرت داشت. وى كه «ابراهيم خوّاص» ناميده مى‏شد، لقمه حرام هرگز به سفره‏اش راه نيافته بود.
پس از چند هفته مسافرت در دريا، يك نهنگ ترسناك به كشتى حمله برد و آن را درهم شكست و بازرگانان و اموالشان را به دريا ريخت. ابراهيم و بازرگانان ديگر به چند تخته چسبيدند و سرانجام به جزيره‏اى گمنام رسيدند. جزيره خالى و غيرمسكونى بود و در آن چيزى براى خوردن يافت نمى‏شد. فهميدند كه مرگ در چند قدمى آنان است. يكى از ايشان گفت: «ما به زودى از گرسنگى مى‏ميريم. بايد نزد خداوند تعهدى كنيم و خود را به او بسپاريم كه او بهترين پناه و ياور است».
يكى گفت: «تمام عمر را روزه خواهم گرفت».
ديگرى گفت: «فلان مقدار نماز خواهم خواند».
سومى گفت: «نيمى از اموالم را به مستمندان خواهم داد».
ابراهيم ساكت بود. دوستانش به وى گفتند: «ابراهيم، تو چه عهدى مى‏كنى؟» او گفت: «عهد مى‏كنم هيچ گاه گوشت فيل نخورم».
بازرگانان خنديدند و گفتند: «ابراهيم، حالا وقت شوخى نيست. تو در پيشگاه خداوند متعال هستى، پس با او پيمان ببند».
وى پاسخ داد: «برادران، مطمئن باشيد من در عهد خود جدى هستم، ولى نمى‏دانم چگونه آن به قلب من الهام شد».
بازرگانان براى به دست آوردن غذا در جزيره پراكنده شدند و قرار گذاشتند در مكانى معين يكديگر را ببينند. پس از بازگشت ديدند يك نفر از ايشان فيل كوچكى را به جلو مى‏راند. از گنج گرانى كه به دست آورده بودند، بسيار شادمان شدند! يكى از بازرگانان رفت و فيل كوچك را كشت و آن را به چند تكه بزرگ تقسيم كرد. ديگران چند شاخه خشك آوردند و آتشى برافروختند. بازرگانان مقدار زيادى از آن گوشت را كباب كردند و با اشتهاى فراوان خوردند؛ ولى ابراهيم خوّاص با وجود گرسنگى شديد، براى حفظ پيمان خويش از خوردن گوشت فيل خوددارى كرد.
شب فرارسيد. همه به جنگل رفتند و زير درختى تنومند آرميدند. چند دقيقه بعد، فيلى بزرگ نعره‏زنان آمد و جنگل از نعره‏هايش مى‏لرزيد. دانستند كه فيل به سوى آنان مى‏آيد، آنها مرگ را پيش چشمان خود ديدند، و استغفار و استغاثه آغاز كردند. فيل از كنار تك تك آنان مى‏گذشت. از سر تا پاى جسم هريك را مى‏بوييد و هيچ بخشى از بدن را فروگذار نمى‏كرد. سپس يكى از پاهايش را بر او مى‏گذاشت و او را لِه مى‏كرد. ناگهان ابراهيم ديد همه همراهانش كشته شده‏اند و تنها او زنده مانده است. فهميد كه فيل وى را نيز خواهد كشت. از اين رو، پيوسته دعا مى‏كرد و از خداوند كمك مى‏خواست.
فيل به سوى او آمد و او را بوييد. سپس وى را به رو خواباند و همه جسمش را بوييد. چيزى نمانده بود كه از ترس قالب تهى كند. پس از آن، خرطومش را بر او پيچيد و در هوا بلند كرد و به پشت خود نهاد. ابراهيم دانست كه نجات يافته است و بر پشت او نشست. فيل گاه تند و گاه آرام ره‏مى‏سپرد. او نيز مرتباً خداوند را براى سلامت خود شكر مى‏گفت. گاهى هم مى‏ترسيد او را بيندازد و بكشد. پيوسته بر اين حالت بود تا سپيده دميد و هوا روشن شد. در اين هنگام، خرطومش را بر او پيچيد و از پشتش پايين آورد و بر زمين گذاشت و از همان راهى كه آمده بود، بازگشت. ولى ابراهيم نمى‏توانست باور كند. او بر اثر مشاهده كشته شدن دوستان و خطرى كه به او نزديك شد و به شيوه عجيبى برطرف شد، چند ساعت مات و مبهوت ماند. هنگامى كه به‏خود آمد و ديد فيل دور شده است، به سجده افتاد و خداوند را شكر گفت. سپس به اطراف نگريست و ديد در جاده‏اى طولانى قرار دارد. سه ساعت راه‏رفت تا به شهر بزرگى رسيد و به آن وارد شد. ساكنان شهر از مشاهده حال او به شگفتى افتادند و از او خواستند ماجراى خود را بگويد. او نيز داستان را براى آنان تعريف كرد.
وى چندى نزد ايشان ماند تا خستگى و رنج‏هايش سبك شد. سپس همراه بازرگانان به بندرگاه رفت و با كشتى به كشور خود بازگشت.


برچسب‌ها: بازرگان و فیل, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

آسیابان و الاغ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:53
در يك روز گرم، آسيابانى با پسرش از روستا به شهر مى‏رفتند و الاغ ابلق آنان پشت سرشان راه مى‏رفت. در بين راه، چند بار ايستادند تا عرقشان خشك شود و دوباره به سفر ادامه دادند. اندكى بعد چند پسر دنبال آنان به راه افتادند و آنها را مسخره مى‏كردند. يكى از آنان گفت: «به اين نادان‏ها نگاه‏كنيد كه در اين گرماى شديد بر الاغى كه خداوند براى سوارى آفريده است، سوارنمى‏شوند!»
آسيابان به فرزندش نگريست و گفت: «آن پسر درست مى‏گويد. بدون شك اين حماقت است كه پياده برويم و بر الاغى كه خداوند براى خدمت به ما آفريده است، سوار نشويم».
او اين را گفت و به فرزندش كمك كرد كه سوار الاغ شود، ولى خودش پياده به سفر ادامه داد. پس از طى مسافت كمى، به سه كشاورز برخوردند. يكى از آنان گفت: «به اين پسر خودخواه نگاه كنيد كه احترام پدر را نگاه نداشته و با آرامش سوار الاغ شده و پدرش را مجبور كرده است كه در اين گرماى سوزان پياده برود!»
وقتى كشاورزان دور شدند، آسيابان به فرزندش گفت: «پسرم، پياده شو كه تا رسيدن به شهر من سوار شوم».
ايشان از تپه‏اى كه در راهشان بود، عبور كردند. در يكى از پيچ‏ها زن و شوهرى آنان را ديدند. زن گفت: «اين پسر بيچاره چه پدر خودخواه و سنگدلى دارد! نگاه كن كه وى با خيال آرام سوار الاغ شده و پسرش را مجبور كرده است پياده راه برود و گرما بدنش را بسوزاند!»
هنگامى كه آسيابان سخن آن زن را شنيد، پسرش را پشت سر خود سوار كرد و سفر ادامه يافت. در ميان راه، پيرمردى را ديدند. پيرمرد درحالى كه سرش را مى‏جنباند، گفت: «هر كسى مى‏تواند بفهمد كه اين الاغ مال شما نيست، اگر صاحب آن بوديد، در اين گرماى شديد با سوار شدن دوپشته، آن را به ستوه نمى‏آورديد! آيا از اين كار شرم نداريد؟»
آسيابان بيچاره از سخن پيرمرد شرمنده شد. از الاغ پايين آمد؛ فرزندش را نيز فرود آورد. اكنون چه كار بايد بكنند؟ تا اين زمان كسى كار آنان را قبول نداشته است. آسيابان مدت كوتاهى انديشيد و ناگهان فكرى به خاطرش آمد. وى شاخه‏اى كلفت از يك درخت كند و شاخ و برگ‏هاى آن را زد. سپس پاهاى الاغ را به آن بست و او و فرزندش آن را بر دوش كشيدند.
مردم كوچه و بازار با خنده، كف، فرياد و مسخره از آنها استقبال كردند! هنگامى كه از روى يك پل مى‏گذشتند، ناگهان طناب‏ها از هم گسست و الاغ در رودخانه افتاد. سپس شناكنان به كناره ديگر رودخانه رسيد و در مزارع به چرا مشغول شد.
آسيابان و پسرش ايستادند و به الاغ نگريستند. آنگاه آسيابان آهى كشيد وگفت: «كوشيدم كه همه را راضى كنم و سرانجام هيچ كس راضى نشد، حتى‏الاغ!»


برچسب‌ها: آسیابان و الاغ, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

دم خرس یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:52
سرخ‏پوستان گرد آتش نشسته بودند و پيرمردى جلو همه ايستاده بود. آنها از كار روزانه دست كشيده بودند و دوست داشتند داستانى بشنوند، چون آنان از شنيدن افسانه‏ها درباره جانوران جنگل و پرندگان بسيار لذت مى‏بردند.
پيرمرد سرخ‏پوست داستانش را آغاز كرد و گفت: در روزگاران قديم خرس جنگلى دمى بلند و پشمالو داشت و بسيار به اين دم زيبا مى‏باليد. روباه نيز دم‏بلندى داشت، ولى از دم خرس كوتاه‏تر بود. عادت زشت خرس اين بود كه هر وقت روباه را مى‏ديد، او را به سبب كوتاهى دم مسخره مى‏كرد. روباه هوشمند تصميم گرفت از خرس مغرور انتقام سختى بگيرد.
يكى از روزهاى بسيار سرد كه آب بركه‏ها و رودخانه‏ها يخ بسته بود، روباه سبدى را از ماهيان كوچك پر كرد و آن را برداشت و به جستجوى خرس رفت. هنگامى كه خرس او را ديد، پرسيد: «در سبدت چه دارى؟»
- چند ماهى كوچك براى شام.
- دوست خوبم، مى‏دانى من از خوردن ماهى بسيار لذت مى‏برم. آيا مرا به ماهيانى كه در سبد دارى، ميهمان مى‏كنى؟
- آنها ماهيان كوچكى هستند و براى شما غذاى درخورى نيست. اى كاش دم بلند شما را داشتم! در آن صورت، از رودخانه ماهيان بزرگ‏ترى مى‏گرفتم.
- مگر مى‏شود با دم ماهيگيرى كرد؟
- چرا نشود! كافى است به رودخانه بروى و يخ را سوراخ كنى و دمت را در آن فرو برى. در اين وقت، ماهيان براى آويزان شدن به آن هجوم مى‏آورند.
- ولى آب بسيار سرد است.
- هر چه آب سردتر باشد، ماهيگيرى موفقيت‏آميزتر است.
خرس به سوى رودخانه شتافت، يخ را سوراخ كرد و دمش را در آن فروبرد. او احساس مى‏كرد آب سرد دمش را مى‏گزد، ولى به طمع ماهيان خوشمزه آن درد را تحمل كرد. روباه در كنارى ايستاده بود و به خرس قوت قلب مى‏داد و مى‏گفت: «مبادا حركت كنى! تا هنگامى كه در دمت سنگينى احساس كنى، صبر كن. در آن هنگام، آن را بكش تا ببينى كه ماهيان بزرگى به آن آويزان است».
دم خرس از شدت سرما بى‏حس شد و سرانجام صبرش به پايان رسيد. وقتى كه خواست دم خود را از آب بيرون بكشد، ديد نمى‏تواند، زيرا آب دراطراف دمش منجمد شده بود. او مى‏ترسيد كه اگر آن جا بماند، از شدت گرسنگى و سرما بميرد. از اين رو، با تمام توان دم را كشيد و حس كرد از يخ رها شده است، ولى قسمت بزرگى از دمش كه به يخ چسبيده بود، جدا شد و ميان يخ‏ها باقى ماند.
از آن روز دم خرس كوتاه شد و ديگر نتوانست روباه را مسخره كند.


برچسب‌ها: دم خرس, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

آفریده شگفت آور یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:52
داستان‏هاى فراوانى درباره برخى حيوانات كه به تربيت بچه‏هايى از غيرجنس خود پرداخته‏اند، نقل مى‏شود؛ از جمله آنها داستان‏هايى است غيرواقعى درباره بچه‏هايى از انسان‏ها كه كسى نمى‏داند چگونه جانوران وحشى و درنده بر آنان چيره شده و ايشان را با فرزندان خود تربيت كرده‏اند.
دوستى داشتم كه يگانه فرزند پدر و مادرش بود و آنان براى او ثروت هنگفتى به ارث گذاشته بودند. او پس از تحصيلات دانشگاهى، يك شركت تجارى بزرگ تأسيس كرد و با اين كار، ارثيه پدرى را چند برابر كرد. تفريح مورد علاقه وى اين بود كه به همراه چند تا از دوستان علاقه‏مند به شكار، يك ماه تمام از سال را در يكى از كشورهاى آفريقايى براى شكار جانوران وحشى و درنده سپرى مى‏كرد.
دوستم ابراهيم گفت: به منطقه‏اى كه مى‏خواستيم در آن شكار كنيم رسيديم. به كمك چند تن از راهنمايان آفريقايى چادرهايمان را برپا كرديم. فرداى آن روز، صبح زود، در چهار اتومبيل ويژه شكار سوار شديم كه در آنها، آب، آذوقه، اسلحه و ساير لوازم مورد نياز را گذاشتيم.
در نخستين هفته سفر، بخت يارمان بود به طورى كه دو شير و سه ببر و چهار افعى بزرگ كه پوستى زيبا داشتند، شكار كرديم.
شبى بيدار مانده بوديم و داستان‏هايى را درباره تجربه‏هاى جديدمان در شكار براى يكديگر تعريف مى‏كرديم. در اين بين، رئيس خدمتكاران به چادر بزرگى كه براى جلسات و پذيرايى از ميهمانان اختصاص داده بوديم، وارد شد و گفت: «آقا، افرادى از روستاى مجاور آمده‏اند و مى‏خواهند با شما ملاقات كنند».
با اين كه از آمدن ايشان در آن نيمه شب به شگفتى افتاده بودم، اجازه ورود دادم. ديداركنندگان سه نفر بودند؛ يكى از آنان پيرمردى بود كه هنوز قامت بلندش استوار مانده بود و دو جوان كه از وى كوتاه‏قدتر بودند و چشمانشان سياه‏تر و درخشان‏تر از چشمان او بود. پيرمرد لب به سخن گشود و گفت: «آقا، آمده‏ايم كه براى بيرون راندن شبحى از شما كمك بخواهيم. آن‏شبح كه نه انسان و نه جانور است، پيش از سپيده صبح به روستاى ما مى‏آيد و ترس بر اهالى روستا و چارپايان چيره مى‏سازد و خواب را از چشمانمان ربوده است».
خنديدم و گفتم: «ولى چرا آمده‏ايد از من كمك بگيريد؟ مگر نمى‏دانيد كه من شكارچى هستم و نه جادوگر؟»
پيرمرد به آرامى پاسخ داد: «آقاى من، شنيده‏ايم كه شما مرد دانشمندى هستيد و كتاب‏هايى خوانده‏ايد و مطمئناً راهى براى بيرون راندن اشباح مى‏دانيد. به همين جهت آمده‏ايم از شما خواهش كنيم كه به يارى ما بشتابيد. ما اكنون همسايه شما هستيم و همسايه بر همسايه حق دارد».
به آنان قول مساعد دادم و روز بعد همراه يكى از خدمتكاران به آن روستا وارد شدم. در آن زمان دوستانم طبق معمول به شكار رفتند. پيرمرد سياهپوست و دو فرزندش مرا به جايى كه شبح غالباً در آن جا پيدا مى‏شد، بردند. از شاخه‏ها و ساقه‏هاى درختان آلاچيقى دو طبقه مشرف بر آن مكان برپا كرديم. آن شب من و پيشخدمت در آلاچيق خوابيديم و به او سفارش كردم مرا پيش از دميدن سپيده صبح بيدار كند. اندكى بعد ناگهان از لانه‏اى پنهان در زمين ماده گرگى بزرگ پديدار شد و دو توله دنبال او بودند. سپس موجود شگفت‏آورى كه روى چهار دست و پا راه مى‏رفت و سر و صورتش مانند انسان بود، جلو آمد. گرگ بى‏باكانه دور روستا گشت، زيرا ساكنان از ترس، توانايى حركت را از دست داده بودند. سپس گوساله كوچكى را كه كشته بود، با خود برداشت و به لانه‏اش بازگشت تا خود و دو توله‏اش و توله سومى شگفت‏آورش آن را بخورند. من مراقب حركات گرگ و دو توله و آن موجود عجيب بودم و از كمين‏گاه، چشمان آن موجود را ديدم و يقين كردم كه وى يك انسان است. به همين جهت مصمم شدم هر چه زودتر او را بگيرم.
جانوران وحشى و درنده عادت دارند در شب گردش كنند و پيش از طلوع خورشيد به لانه‏هايشان بازگردند و روز را بخوابند. از اين رو، غروب روز بعد آمديم و گودال بزرگى نزديك لانه گرگ كنديم و در آن كمين كرديم. چراغ‏هاى نورافكنى نيز با خود داشتيم. هنگامى كه گرگ ساعت سه بعد از نيمه‏شب از لانه‏اش خارج شد، گذاشتيم او و توله‏هايش بروند. هنگامى كه نوبت به موجود شگفت‏آور رسيد، به وى هجوم برديم و درحالى كه دو پيشخدمت ديگر اسلحه‏هاى خود را آماده كرده بودند، پتويى را روى او انداختم. به اين طريق، توانستيم تقلاى سخت او را متوقف كنيم و به چادرمان بياوريم.
آن موجود كه مردم روستا گمان مى‏كردند شبحى هولناك است، دخترى ده‏ساله بود. براى او لباس‏هايى دوختيم و به وى پوشانديم. همچنين به او آموختيم راست راه برود و وى را «گمشده» نام نهاديم.
ما از سفر پيروزمندانه بازگشتيم و بزرگ‏ترين پيروزى من اين بود كه آن كودك «گرگ» را كه «گمشده» ناميده شد، به فرزندى پذيرفتم و آموزگارى برايش آماده كردم تا ابتدا سخن گفتن و سپس خواندن و نوشتن به وى بياموزد.


برچسب‌ها: آفریده شگفت آور, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

زنگ عدالت یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 21:51
خديجه زنى خوش‏قلب بود. كارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى كنار پنجره‏اى مشرف بر خيابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در اين ميان صداى مردى دوره‏گرد را شنيد كه فرياد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داريم!» زن سرش را از پنجره بيرون كرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را ديد كه كيف چرمى سياهى بر دوش و تسبيحى در دست داشت. خديجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشيد؟ قيمت يك نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زيبايى كه مى‏فروشم، چندان گران نيست. مى‏توانى نامى را كه دوست دارى انتخاب كنى و براى آن تنها ده دينار بپردازى.
- آيا نام‏هاى زيبايى داريد؟ چند عدد از آنها را براى من بگوييد. از نام خديجه كه پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى اين نام‏ها را انتخاب كنى: ياسمن، ورده، نسرين، ريحانه، سنا، جميله و....
- ورده! چه نام زيبايى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشيد.
خديجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددينارى را از كار خسته كننده‏اش پس‏انداز كرده و در آن گذاشته بود. خديجه ده دينار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فريبكار انداخت. چشمان مرد از اين كه حيله‏اش كارى شده بود، از شادى مى‏درخشيد، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خديجه نيز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خديجه از سر كار بازگشت. ديد در خانه بسته است و كليد ندارد. فرياد زد: «خديجه، خديجه، در را باز كن!» پاسخى نشنيد و كسى در را نگشود. بار دوم و سوم نيز اين را تكرار كرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنيد و در گشوده نشد. سرانجام كاسه صبرش لبريز شد. با خشم فراوان، لگد محكمى به در كوبيد و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى كه ديد همسرش آرام و ساكت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گويد و مى‏خندد، بسيار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش كرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خديجه! مگر صداى مرا نشنيدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز كنم، تو كه مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غير از خديجه، نام ديگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خديجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زيباى خديجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از كجا آورده‏اى؟
- نام خديجه قديمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خريده‏ام، نام‏ورده. آيا از آن خوشت نمى‏آيد؟
- چى؟ آن را خريده‏اى؟ از كى خريده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خديجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «ديدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏كنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بيچاره از تلخى اين سخن دچار سرگيجه شد و بى‏درنگ تصميم گرفت خانه‏اى را كه زنى ديوانه در آن است، ترك كند. او اندوهگين بيرون رفت تا اين كه نيمروز به روستايى بزرگ رسيد. از چاه روستا آب نوشيد. دست و روى خود را شست و خنك شد و روى زمين نشست تا خستگى سفر را به دركند.
در اين ميان چند زن روستايى كه كوزه‏هايى بر شانه داشتند، آمدند كه آنها را از آب چاه پر كنند. تا او را ديدند، دورش جمع شدند. يكى از آنان پرسيد: «از كجا مى‏آيى وبه كجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آيم و به سرزمينى مى‏روم كه كسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آيا آن جا آن سرزمينِ دور نيست؟ آن سرزمين دور كه پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن ميان گفت: «اى غريبه، تو به جايى مى‏روى كه شوهر من نيز كه سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آيا لطف مى‏كنى و اين دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شايد او به پول نياز داشته باشد».
اندكى بعد تعداد زيادى گوشواره، دستبند، حلقه بينى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد كه مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در كيسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى كه در سادگى از همسرش پيشى گرفته بودند، خداحافظى كرد و بسيار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از كار در كشتزارها بازگشتند. ديدند همسرانشان با يكديگر سخن مى‏گويند. اندكى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم ديوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد كتك گرفتند. سپس براى يافتن مرد غريبه فريبكار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترك كردند. يكى از روستاييان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فريبكار اسب خود را سخت تاخت و اندكى بعد به او رسيد.
ولى مرد كه قبلاً ديده بود آن روستايى از دور مى‏آيد، گودالى در زمين كنده و كيسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى كه روستايى او را ديد، سلام كرد و گفت: «كسى را نديدى كه كيسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «يك ساعت پيش او را ديدم كه در راه كوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى كه بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زيرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستايى گفت: «درست است اى غريبه دانا، از راهنمايى شما سپاسگزارم».
روستايى بى‏درنگ تصميم گرفت پياده برود. اسب را به مرد داد و راه كوهستانى را در پيش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خديجه، كيسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاك بيرون آورد. او بر اسب نشست و پيش از اين كه ديگر مردان روستايى برسند، از ديدگان پنهان شد. اندكى بعد به روستايى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسيد و چيزهاى شگفت‏آورى مشاهده كرد، كه در بخش دوم داستان مى‏آيد.


برچسب‌ها: زنگ عدالت, داستان کوتاه, سه داستان
نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |