توی شهر مهاجران نزدیک اراک، یه خونه خریدیم و تابستونا رو اونجا میگذرونیم.

امسال تابستون من یه سرگیجه ی عجیبی داشتم. بعد از امتحانات پایان ترم وقتی که رفتم مهاجران، حالم بدتر شد. اونجا رفتم دکتر، دکتر برام چندتا کپسول و آمپول نوشت.

رفتم درمانگاه که آمپول رو بزنم.

به صندوق گفتم یه قبض آمپول بده.

پول رو گرفت و گفت که نیاز نیست برو همینجوری میزنه

رفتم به سوزن زن گفتم که این آمپول رو بی زحمت برام بزن اونور حساب کردم

گفت که نمیشه باید قبض بگیری

با عصبانیت رفتم اون طرف که بهش بگم قبض بده

دیدم رفته ناهار

کلی منتظر موندم تا اومد

گفتم آقا مسخره کردی ما رو؟

گفت چیه؟ مگر قبض میخواست ؟ گفتم بلللههه

گفت که ببخشید

بهم یه قبض داد

رفتم اون طرف که قبض رو بهش بدم، دیدم رفته ناهار