گل و خار

و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد....
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي آمد نزديك ، گل سراسيمه ز وحشت افسرد
... ... ...............ليك آن خار در آن دست خليد
و گل از مرگ رهيد
صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت : سلام

باید نهایت استفاده رو از این آبلیمو ببری

آن شب بعد از این که توی کلوپ کلی فوتبال دستی و بیلیار بازی کردیم، خیس عرق از آنجا زدیم بیرون تا توی راه برگشت به خانه یک سر برویم کافی شاپ همیشگی تا فالوده و بستنی بخوریم. این دفعه نوبت پسر عمه ام حمید بود تا حساب کند.
ادامه نوشته