و گلي تازه به دنيا آمد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد.... خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي آمد نزديك ، گل سراسيمه ز وحشت افسرد ... ... ...............ليك آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام
آن شب بعد از این که توی کلوپ کلی فوتبال دستی و بیلیار بازی کردیم، خیس
عرق از آنجا زدیم بیرون تا توی راه برگشت به خانه یک سر برویم کافی شاپ
همیشگی تا فالوده و بستنی بخوریم. این دفعه نوبت پسر عمه ام حمید بود تا
حساب کند.