اشک های غیر منطقی
گاه ساعت ها مغموم و مقهور به گوشه ای می نشینم، با خود می اندیشم که چرا چرا من اینجا هستم ، در این بدن، در قالب یک انسان، می گریم و بلند می گویم کاش زندگی انقدر زیبا نبود و می شد به راحتی از آن گذشت!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:9 توسط هادی
|