زن ساده دل (2)

خديجه زنى خوش‏قلب بود. كارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى كنار پنجره‏اى مشرف بر خيابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در اين ميان صداى مردى دوره‏گرد را شنيد كه فرياد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داريم!» زن سرش را از پنجره بيرون كرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را ديد كه كيف چرمى سياهى بر دوش و تسبيحى در دست داشت. خديجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشيد؟ قيمت يك نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زيبايى كه مى‏فروشم، چندان گران نيست. مى‏توانى نامى را كه دوست دارى انتخاب كنى و براى آن تنها ده دينار بپردازى.
- آيا نام‏هاى زيبايى داريد؟ چند عدد از آنها را براى من بگوييد. از نام خديجه كه پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى اين نام‏ها را انتخاب كنى: ياسمن، ورده، نسرين، ريحانه، سنا، جميله و....
- ورده! چه نام زيبايى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشيد.
خديجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددينارى را از كار خسته كننده‏اش پس‏انداز كرده و در آن گذاشته بود. خديجه ده دينار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فريبكار انداخت. چشمان مرد از اين كه حيله‏اش كارى شده بود، از شادى مى‏درخشيد، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خديجه نيز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خديجه از سر كار بازگشت. ديد در خانه بسته است و كليد ندارد. فرياد زد: «خديجه، خديجه، در را باز كن!» پاسخى نشنيد و كسى در را نگشود. بار دوم و سوم نيز اين را تكرار كرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنيد و در گشوده نشد. سرانجام كاسه صبرش لبريز شد. با خشم فراوان، لگد محكمى به در كوبيد و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى كه ديد همسرش آرام و ساكت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گويد و مى‏خندد، بسيار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش كرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خديجه! مگر صداى مرا نشنيدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز كنم، تو كه مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غير از خديجه، نام ديگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خديجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زيباى خديجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از كجا آورده‏اى؟
- نام خديجه قديمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خريده‏ام، نام‏ورده. آيا از آن خوشت نمى‏آيد؟
- چى؟ آن را خريده‏اى؟ از كى خريده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خديجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «ديدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏كنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بيچاره از تلخى اين سخن دچار سرگيجه شد و بى‏درنگ تصميم گرفت خانه‏اى را كه زنى ديوانه در آن است، ترك كند. او اندوهگين بيرون رفت تا اين كه نيمروز به روستايى بزرگ رسيد. از چاه روستا آب نوشيد. دست و روى خود را شست و خنك شد و روى زمين نشست تا خستگى سفر را به دركند.
در اين ميان چند زن روستايى كه كوزه‏هايى بر شانه داشتند، آمدند كه آنها را از آب چاه پر كنند. تا او را ديدند، دورش جمع شدند. يكى از آنان پرسيد: «از كجا مى‏آيى وبه كجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آيم و به سرزمينى مى‏روم كه كسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آيا آن جا آن سرزمينِ دور نيست؟ آن سرزمين دور كه پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن ميان گفت: «اى غريبه، تو به جايى مى‏روى كه شوهر من نيز كه سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آيا لطف مى‏كنى و اين دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شايد او به پول نياز داشته باشد».
اندكى بعد تعداد زيادى گوشواره، دستبند، حلقه بينى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد كه مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در كيسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى كه در سادگى از همسرش پيشى گرفته بودند، خداحافظى كرد و بسيار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از كار در كشتزارها بازگشتند. ديدند همسرانشان با يكديگر سخن مى‏گويند. اندكى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم ديوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد كتك گرفتند. سپس براى يافتن مرد غريبه فريبكار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترك كردند. يكى از روستاييان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فريبكار اسب خود را سخت تاخت و اندكى بعد به او رسيد.
ولى مرد كه قبلاً ديده بود آن روستايى از دور مى‏آيد، گودالى در زمين كنده و كيسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى كه روستايى او را ديد، سلام كرد و گفت: «كسى را نديدى كه كيسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «يك ساعت پيش او را ديدم كه در راه كوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى كه بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زيرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستايى گفت: «درست است اى غريبه دانا، از راهنمايى شما سپاسگزارم».
روستايى بى‏درنگ تصميم گرفت پياده برود. اسب را به مرد داد و راه كوهستانى را در پيش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خديجه، كيسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاك بيرون آورد. او بر اسب نشست و پيش از اين كه ديگر مردان روستايى برسند، از ديدگان پنهان شد. اندكى بعد به روستايى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسيد و چيزهاى شگفت‏آورى مشاهده كرد، كه در بخش دوم داستان مى‏آيد.

زن ساده دل (1)

خديجه زنى خوش‏قلب بود. كارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى كنار پنجره‏اى مشرف بر خيابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در اين ميان صداى مردى دوره‏گرد را شنيد كه فرياد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داريم!» زن سرش را از پنجره بيرون كرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را ديد كه كيف چرمى سياهى بر دوش و تسبيحى در دست داشت. خديجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشيد؟ قيمت يك نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زيبايى كه مى‏فروشم، چندان گران نيست. مى‏توانى نامى را كه دوست دارى انتخاب كنى و براى آن تنها ده دينار بپردازى.
- آيا نام‏هاى زيبايى داريد؟ چند عدد از آنها را براى من بگوييد. از نام خديجه كه پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى اين نام‏ها را انتخاب كنى: ياسمن، ورده، نسرين، ريحانه، سنا، جميله و....
- ورده! چه نام زيبايى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشيد.
خديجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددينارى را از كار خسته كننده‏اش پس‏انداز كرده و در آن گذاشته بود. خديجه ده دينار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فريبكار انداخت. چشمان مرد از اين كه حيله‏اش كارى شده بود، از شادى مى‏درخشيد، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خديجه نيز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خديجه از سر كار بازگشت. ديد در خانه بسته است و كليد ندارد. فرياد زد: «خديجه، خديجه، در را باز كن!» پاسخى نشنيد و كسى در را نگشود. بار دوم و سوم نيز اين را تكرار كرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنيد و در گشوده نشد. سرانجام كاسه صبرش لبريز شد. با خشم فراوان، لگد محكمى به در كوبيد و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى كه ديد همسرش آرام و ساكت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گويد و مى‏خندد، بسيار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش كرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خديجه! مگر صداى مرا نشنيدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز كنم، تو كه مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غير از خديجه، نام ديگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خديجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زيباى خديجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از كجا آورده‏اى؟
- نام خديجه قديمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خريده‏ام، نام‏ورده. آيا از آن خوشت نمى‏آيد؟
- چى؟ آن را خريده‏اى؟ از كى خريده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خديجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «ديدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏كنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بيچاره از تلخى اين سخن دچار سرگيجه شد و بى‏درنگ تصميم گرفت خانه‏اى را كه زنى ديوانه در آن است، ترك كند. او اندوهگين بيرون رفت تا اين كه نيمروز به روستايى بزرگ رسيد. از چاه روستا آب نوشيد. دست و روى خود را شست و خنك شد و روى زمين نشست تا خستگى سفر را به دركند.
در اين ميان چند زن روستايى كه كوزه‏هايى بر شانه داشتند، آمدند كه آنها را از آب چاه پر كنند. تا او را ديدند، دورش جمع شدند. يكى از آنان پرسيد: «از كجا مى‏آيى وبه كجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آيم و به سرزمينى مى‏روم كه كسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آيا آن جا آن سرزمينِ دور نيست؟ آن سرزمين دور كه پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن ميان گفت: «اى غريبه، تو به جايى مى‏روى كه شوهر من نيز كه سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آيا لطف مى‏كنى و اين دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شايد او به پول نياز داشته باشد».
اندكى بعد تعداد زيادى گوشواره، دستبند، حلقه بينى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد كه مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در كيسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى كه در سادگى از همسرش پيشى گرفته بودند، خداحافظى كرد و بسيار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از كار در كشتزارها بازگشتند. ديدند همسرانشان با يكديگر سخن مى‏گويند. اندكى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم ديوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد كتك گرفتند. سپس براى يافتن مرد غريبه فريبكار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترك كردند. يكى از روستاييان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فريبكار اسب خود را سخت تاخت و اندكى بعد به او رسيد.
ولى مرد كه قبلاً ديده بود آن روستايى از دور مى‏آيد، گودالى در زمين كنده و كيسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى كه روستايى او را ديد، سلام كرد و گفت: «كسى را نديدى كه كيسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «يك ساعت پيش او را ديدم كه در راه كوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى كه بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زيرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستايى گفت: «درست است اى غريبه دانا، از راهنمايى شما سپاسگزارم».
روستايى بى‏درنگ تصميم گرفت پياده برود. اسب را به مرد داد و راه كوهستانى را در پيش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خديجه، كيسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاك بيرون آورد. او بر اسب نشست و پيش از اين كه ديگر مردان روستايى برسند، از ديدگان پنهان شد. اندكى بعد به روستايى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسيد و چيزهاى شگفت‏آورى مشاهده كرد، كه در بخش دوم داستان مى‏آيد.

بابا لنگ دراز (قسمت ششم)

بابا لنگ دراز عزيز

اسمم را عوض كردم.

البته در دفتر دانشگاه هنوز جروشا هستم، ولي همه «جودي» ...

ادامه نوشته

يك فشنگ دوئلم براي كشتن او باقي ماند (قسمت اول)

ما در شهر کوچک N--- اقامت داده شده بوديم. زندگي يک افسر در ارتش معروف است، صبح ، تمرين و مدرسه ي اسب سواري ، ناهار با ...

ادامه نوشته

كوچولوي شكاك (قسمت سوم)

صداي جيرجيرك ها فضاي تاريك خيابان را پر كرده بود، هوا كمي بوي نم ميداد، از تمامي داراييهاي كوچك و بزرگي كه پدر و مادرش برايش فراهم كرده بودند...

 

 

 

 

ادامه نوشته

بابا لنگ دراز (قسمت پنجم)

10 اكتبر

بابا لنگ دراز عزيز

شما ميكل آنژ را مي شناسيد؟ او نقاش معروف دوره ...


ادامه نوشته

بابا لنگ دراز (قسمت چهارم)

 بابا لنگ دراز عزيز  

من مي ميرم براي دانشگاه و بيشتر از همه مي ميرم براي شما كه مرا به دانشگاه فرستاديد. از زور خوشحالي خوابم نمي برد. نمي دانيد ...

ادامه نوشته

حسن صباح (قسمت ششم)

حسن در خدمت سلجوقيان

حسن صباح همانطور كه آرزو داشت به خدمت در دستگاه حكومتي وارد شود ...


ادامه نوشته

حسن صباح (قسمت پنجم)

خواجه نظام،‌قدرت و توانائيش

خواجه نظام يكي از چهره هاي درخشان شرق و سياستمداران با تدبير و زيرك و نيرومندي بود كه قسمت بيشتر زندگانيش در هاله اي از افسانه ها و ماجراها فرو رفته است.

خواجه نظام الملك وزير نيرومند ملكشاه بود و اختيار تمام كشورها...

ادامه نوشته

حسن صباح(قسمت چهارم)

داستان سه يار دبستاني

درباره همدرس بودن حسن صباح با خواجه نظام الملك وزير معروف سلطان ملكشاه سلجوقي و حكيم عمر خيام حكايات و داستانهاي زيادي نوشته شده و در بسياري از كتابها و رسالات از اين سه يار دبستاني سخن ها رفته است...

ادامه نوشته

حسن صباح (قسمت سوم)

فرقه اسماعيليه چه وقت و در كجا تشكيل شد

درباره اينكه مبدا پيدايش فرقه باطنيه چه زماني و در كجا بوده و پايه گذار آن چه شخصي بوده است به روشني بر ما معلوم نيست. و اگر چه بعضي مورخان عبدالله ميمون...

ادامه نوشته

بابا لنگ دراز (قسمت سوم)

نامه هاي جروشا ابوت به بابا لنگ دراز

شماره 215 فرگوسن هال

24 سپتامبر

آقاي محترمي كه يتيم ها را به دانشگاه مي فرستيد

من اينجا هستم! ديروز چهار ساعت تمام در قطار بودم. خيلي مزه داد مگه نه؟ به عمرم قطار سوار نشده بود،‌براي همين حال عجيبي ...

ادامه نوشته

حسن صباح (قسمت دوم)

حسن صباح از كودكي تا هنگام تحصيل دانش

حسن صباح، مردي كه بعد ها فرمانرو و بروايتي خداوند الموت نام گرفت در شهر قم بدنيا آمد و بعد پدرش كه مذهب شيعه اثنا عشري داشت با فرزندش حسن به (ري) آمد،‌حسن كه جواني با استعداد بود و هوش سرشاري داشت در خود حالت جويائي و پويائي و تحصيل علم ودانش احساس مي كرد كه بعدها روح مبارزه و ستيزه جوئي و تهور و شجاعت ...

ادامه نوشته

حسن صباح  (قسمت اول)

حسن صباح فرمانرواي الموت

تاريخ كشور ما شاهد حوادث و رويدادهاي شگفت انگيز و عجيبي بوده است كه مي توان به درستي گفت كمتر كشوري همچون ميهن ما در هر عصر و زماني بنا به مقتضيات و شرايط همان عصر و دوران مردان با اراده و پر توان بوجود آورده است،‌اين حوادث خود فصولي از برگهاي تاريخ را به خود ...


ادامه نوشته

بابا لنگ دراز (قسمت دوم)

اثر جين وبستر

با خودش گفت:

«يعني چي شده؟ نون ساندويچ كلفت بوده؟...

ادامه نوشته

بابا لنگ دراز (قسمت اول)

منبع: كتاب بابا لنگ دراز، اثر جين وبستر

چهار شنبه غمبار

چهارشنبه اول هر ماه روزي بود كه بچه ها با هزار جور ترس و لرز انتظارش را مي كشيدند، با صبر و شجاعت، آن را برگزار و بعد هم فراموشش مي كردند. در آن روز بايد كف اتاقها و راهروها برق مي زد، گرد و خاك صندلي ها را مي گرفتند و رختخوابها هم حتي يك چروك نداشتند....

ادامه نوشته

كوچولوي شكاك (قسمت دوم)

او با خداي خود هميشه قهر بود. و هر رنج و غمي كه در اين دنيا ميديد ، دلخوريش از او بيشتر ميشد.

- خدايا چرا اين زبان بسته را به اين روز انداخته اي؟ چرا انسان به حيوانات تا اين حد ظلم مي كند و تو اينگونه بي صدا نشسته اي ...



ادامه نوشته

کوچولوی شکاک (قسمت اول)

منبع: نویسنده وبلاگ

او به همه چیز شک داشت. به تمام آدمهایی که در کنارش زندگی می کردند. به تمام رهگذرها، دوستان، آشنایان، فامیل، خواهر و برادر و حتی پدر و مادر خود. از کجا معلوم که همه ی اینها نقشه نباشند؟ شاید همه ...

ادامه نوشته