تغییر سرنوشت با یک سکه

داستان سرنوشت و خوشبختی

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادی که داشت حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازان انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:” سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد”.

“سرنوشت خود مشخص خواهد کرد”.

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد و همه در کمال خوشحالی دیدند که رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: “سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)”

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:” کاملا حق با شماست”.

داستان پادشاه بیمار

پادشاهی بیمار شد، گفت که اگر کسی بتواند بیماری او را خوب کند و او را شاد کند نصف قلمروش را به او خواهد بخشید.

همه مردم به تکاپو افتادند تا اینکه شخصی گفت اگر پیراهن یک مرد خوشبخت را تن شاه کنند او خوب خواهد شد.

شاه پیکی را فرستاد تا خوشبخت ترین مرد سرزمین را پیدا کند و پیراهن او را برایش بیاورد.

پیک همه جا را گشت اما کسی را پیدا نکرد که کاملا از زندگیش راضی باشد .

شب وقتی که داشت نا امیدانه به سمت قصر بر می گشت کلبه ای را دید که در آن مردی داشت خدا را

شکر می کرد و می گفت: خدایا شکر که امروز کارم را انجام داده ام ، یک دل سیر غذا خورده ام و اکنون راحت می توانم بخوابم!!! دیگر چه چیزی از تو بخواهم؟؟؟

پیک خوشحال شد و به داخل کلبه رفت تا پیراهن مرد را برای شاه ببرد ،

اما مرد پیراهنی به تن نداشت!!!!

بهترین دوست

بهترین دوست کسی‌ است که

با دیدن اولین اشک،دومین اشکتو پاک کنه و سومیشو

تبدیل به خنده ...♥

برادر غیرتی

توی حیات دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد بچه‌ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد می‌‌...کشیدند.......قورتش بده....چون هیکلم بزرگ بود اون هی‌ مشت میزد و من فقط دفاع می‌کردم...باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع می‌کردم بالاخره یه خراش کوچیکی‌ توی صورتم افتاد
فرداش خواهرش به من گفت حد اقل تو هم یه مشت می‌زدی
روم نشد بهش بگم....آخه چشماش شبیه تو بود
به سلامتی هر چی عاشقه

معجزه ی پنج دلاری

وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد...
ادامه نوشته

مصرف بی رویه ی ف بو--ک

چند ساعت پیش ، پشت لپ تاپم تو فیسبوک بودم که دیدم بابام صدا میزنه مُصی ... یه ذره بیا پیش من بشین بابا ....دلمون تنگ شده برات ...! ببینیمت یکم ...! همش فیسبوک فیسبوک...! اصلا یه جوری شدم ...! با خودم گفتم راست میگه ...مهر پدر مادری رو دارم از خودم دریغ میکنم ... وجدانم به درد اومد ...! رفتم تو حال پیش بابام نشستم ... ... همون لحظه بابام گفت برو از اون اتاق عینکم رو برام بیار پسرم ...! گفتم چشم ... زمانی که برگشتم دیدم بابام نیست ...!!! به مامانم گفتم بابا کجاست ..؟! مامانم با اشاره اتاقم رو نشون داد ! اومدم برم تو اتاقم دیدم باز نمیشه ...! گفتم بابا در و چرا قفل کردی ؟! دیدم یه صدا اومد از داخل اتاق : این VPN چه جوری کار میکنه ؟!!! من :| خب بابا درو باز کن بگم بهت ... نــــــــــه ...فعلا اونجا باش تو خماری تا بفهمی وقتی تو فیسبوک میری و من اینجام چی میکشم ...!!! الانم با پا در میونی مادرم در و باز کرد و گذاشت بیام تو فیسبوک ...! :| :|

یاد من کن

یاد من کن

ز درد من بسوزد سینه‌ی تو
شود غمگین دل بی‌کینه‌ی تو
نباشد تا به چشم خود ببینم
غبار آلوده‌ام آینه‌ی تو
...

ادامه نوشته

فقر واقعی

فقر اینه که از سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛...
ادامه نوشته

گذشته های دور

گذشته های دور را خواهم بخشید !

زیرا آنان همچون کفشهای کودکیم نه تنها برایم كوچكند ،

بلكه با آنها از برداشتن گامهای بلند عاجزم!

خودشناسی

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی
حیوانی را نوازش کنی
غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت ...چیزی در وجودت هست یا نه؟
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
... لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
و یاد می گیری که خیلی می ارزی
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند
و به جای شمع، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرنادامه ...

فال فروش

کودکی فال فروش را پرسیدم چه می کنی؟گفت به آنانی که در دیروز خود مانده اند فردا را می فروشم

هفت قانون منطقی

۱. با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.

۲. آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.
...
۳. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی‌ فرصت دهید.

۴. کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست؛ خودتان مسئولید.

۵. زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها برای چه و چگونه است.

۶. زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.

۷. لبخند بزنید؛ شما مسول حل تمام مشکلات دنیا نیستید.

پرواز

برای پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد.

بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و بروید و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت کرده است، سبک کنی و از خویش بزدایی، آنگاه به جای خزیدن، خواهی پرید.

در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت .

عشق واقعی

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای!

خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ؛ من نیستم

گفت دیوانه ، لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

اولین بوسه جهان

اولین بوسه جهان چگونه کشف شد ؟ در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند ، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز . زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت . شیرین بود، ادامه دادند…

جوک امشب (امتحان رانندگی)

به یارو میگن امتحان رانندگی قبول شدی ؟ میگه معلوم نیست ماشینو زدم تو دیوار ، سروان رفته تو کما منتظرم برگرده ببینم چی میشه

افراد زبان نفهم

دانش‌آموزی سر کلاس از معلم پرسید: «چرا مردم به افراد نفهم می‌گویند گاو؟!» معلم جواب داد: «روزی عده‌ای برای تماشای باغ وحش رفتند. دیدند همه‌ی حیوانات می‌خندیدند به غیر از گاو! روز دیگر که همان عده بازهم به تماشا رفته بودند ملاحظه کردند که آن گاو می‌خندد و بقیه ساکت هستند.» وقتی علت این امر را از مسئول باغ وحش چرسیدند، گفت: «دیروز میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه‌ی حیوانات خندیدند، ولی گاو تازه امروز حکایت را فهمیده و دارد می‌خندد!»

پرنده ها (قسمت سوم)

در شهر بزرگ پرنده ها، پرواز قبل از غروب، همیشه مهم ترین چیز بوده و خواهد بود.

گرگ ها از این پرواز متنفرن، چون پرنده ها موقع پرواز خیلی خوشحالن و بلند آواز میخونن...

ادامه نوشته

گذر عمر

تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدرپير و شکسته نشده‌ام؟ اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد...
ادامه نوشته

سوال خورشید

خورشید سر کلاس درسِ تجزیه ، از شاگردا سوالی رو، پرسید
زمین چرت میزد
ماه که هنوز نیومده بود
ستاره پلکش طبق عادت با استرس میپرید
ابر جا خورد و رنگش مثل گچ ، سفید شد
از زهره و ناهید و بهرام هم که توقعی نیست ؛ آخر اکسیژن به مغزشون نمیرسه
....
ناگهان...
ناگهان دستش رو بلند کرد
درست جواب داد
خورشید گفت : همه تشویقش کنید
و رنگین کمان از خوشحالی لپ هایش سرخ و سبز و زرد و بنفش و نیلی شد.