آن شب بعد از این که توی کلوپ کلی فوتبال دستی و بیلیار بازی کردیم، خیس عرق از آنجا زدیم بیرون تا توی راه برگشت به خانه یک سر برویم کافی شاپ همیشگی تا فالوده و بستنی بخوریم. این دفعه نوبت پسر عمه ام حمید بود تا حساب کند.

ما دو نفر مدت زیادی می شد که همدیگر را آنچنان که همیشه می دیدیم، ندیده بودیم. مدتی به فاصله زمانی دو سه سال. او رفته بود سربازی و بعد هم نوبت من شده بود و مدتی هم مشغله ی زندگی، و حالا چند ماهی می شد که به اصطلاح عاشق و معشوق ها بدجور همدیگر را پیدا کرده بودیم و چند شبی هم بود که به کلوپ بازی می آمدیم. من او را بیشتر دوست میدانستم تا فامیل چون همیشه ی خدا با هم جنگ و دعوا داشتیم و رابطه مان با هم هیچ وقت خوب نشد که نشد. حمید توی راه کافی شاپ توی ماشین جدی جدی داشت نصیحتم می کرد. تنها چیزی که ازش واقعا متنفر بودم.

ببین امید جان توی این دنیا باید گرگ باشی اگه ساده از آب در اومدی دوره ات می کنن ومی خورنت.

من گفتم: مگه خون آشامن.

حمید لحظه ای مکث کرد و طوری که انگار

خودش خودش را تصدیق کرده باشد، گفت: آره خون آشامن

یکسره داشت می گفت که من چه آدم ساده ای هستم و باید از او یاد بگیرم که چطور بلد است از کوچکترین فرصتی که در معاملات بازار گیر می آورد به نفع خودش استفاده کند و یاد بگیرم چطور سر این یا اون کلاه بگذارم و یا برای صد تومن چانه بزنم. حرف هایش تمامی نداشت

داشت حرف می زد که یکدفعه گفتم: محکم بشین می خوام تند برم. زدم دنده سه و گاز ماشین را گرفتم و رفتم تو لاین چپ اتوبان. حمید سرش را به پشتی صندلی چسباند. نمی دانستم این قدر ترسو است. دنده چهار زدم و بیشتر به پدال گاز فشار آوردم.

گفتم: کمربندت رو ببند.

گفت: چرا؟

گفتم: اگه چیزی شد جایی زدیم دیگه بدتر نشه.

گفت: خب یه طوری رانندگی کن که چیزی نشه.

گفتم: اگه بخوام یا نخوام اگه بخواد بشه میشه.

حمید کمربندش را بست. زدم دنده پنج و همینطور سرعتمان بالا می رفت و ماشین می خواست پرواز کند.

از بین دو تا ماشین، به صورت نا جوری گذشتم. داشتیم به تقاطع می رسیدیم.

حمید گفت: بسه بسه بسه.

سرعت ماشین را کم کردم و کم کردم و سر چهارراه دنده دو زدم و دوباره روز از نو روزی ازنو بغل دستی ام شروع کرد به حرف زدن. تا خود کافی شاپ سرم را خورد.هوا خیلی گرم بود و داخل کافی شاپ که غیر از ما دو نفر کسی نبود، کولر روشن بود. بستنی و فالوده یخ یخ بود و ما مجبور بودیم آن را ذره ذره بخوریم. حمید کمتر حرف می زد و من هم اصلا. بستنی در آن وضعیت در زیر باد سرد کولر و با حساب گرمای بیرون که احتیاج به تخیلی قوی داشت مزخرف می چسبید. عرق، روی صورتمان خشک شده بود.

بستنی هایمان را کمی تند تر خوردیم چون داشتند آب می شدند. حمید ظرف فالوده و بستنی خودش را پر از آب لیمو کرد.

من گفتم: چیکار می کنی؟

گفت: باید نهایت استفاده رو از این آب لیمو ببری.

گفتم: بابا تو دیوونه هستی.

همان طور که داشت بستنی اش را مثل ندید بدید ها می خورد گفت: هر جور می خوایی فک کن.

بستنی داشت دندان هایم را منجمد می کرد.

گفتم: چقدر یخه.

حمید گفت: بستنیه دیگه.

گفتم: راستی داشت یادم می رفت امروز داییم اومده بود، می دونی کتاب روح، ماده، کائنات رو می خواست. داریش که؟ نزدیک یک سال میشه که ازش گرفتم. خوندیش حالا یا نه؟

گفت: یه صد صفحه ای خوندم.

گفتم: باید بهش پس بدم

گفت: رفتیم خونه بهت میدم می دونی این کتاب تو اینترنت هست من چند روز پیش دانلودش کردم نمی دونم چرا داییت گیر داده به این که اون رو از تو پس بگیره.

گفتم: خوب حتما می خواد بخونه.

گفت: خب یه دقیقه وقت بزاره از اینترنت دانلود کنه

گفتم: کامپیوتر ندارن خب

گفت: عه؟ جدی؟ تو این دوره زمونه کامپیوتر شده عین یخچال اون وقت دایی این آقا کامپیوتر نداره.

گفتم : می دونی باید یک کامپیوتر بخره و خیال خودش رو راحت کنه. دیگه لازم نیست این قدر کتاب بخره، نه؟

حمید گفت: نه، می دونی بابت یک کامپیوتر چقدر پول باید بده تا بتونه در عرض یک دقیقه این کتاب رو دانلود کنه.

من بدون این که نگاهش کنم سعی کردم عکس العملی از خودم نشان ندهم.

صاحب کافی شاپ جوانی هم سن خودمان بود. آمد و نشست پشت میزش و بدون این که خودش بخواهد به ظرف های تقریبا خالی جلوی ما چشم دوخت. آخر وقت بود و خسته به نظر می رسید.

من گفتم: حمید تموم شد دیگه یواش یواش بریم.

حمید آروغ بی سر و صدایی زد و از روی صندلی بلند شد و دست کرد توی جیبش و کیف جیبی اش را در آورد و رفت سمت میز تا حساب کند. من بلند شدم و یکی دو تا از انگشتانم را که شیره شده بودند، مکیدم. بعد چندشم شد چون یادم افتاد که چقدرکثیف هستند.

حمید جلوی میزگفت: چند میشه؟

صاحب کافی شاپ گفت: قابلی نداره.

حمید گفت: خیلی ممنون داداش.

طرف گفت: هزار و سیصد. قابلی هم نداره.

حمید برگشت و به من گفت: سیصد تومان خورد داری؟

من دست کردم توی جیبم و پول های مچاله شده را از جیبم در آوردم و ازهم بازشان کردم و سیصد تومان درست کردم و دادم بهش.

حمید پول را پرداخت کرد و از کافی شاپ بیرون آمدیم.

رفتیم آن طرف خیابان که ماشین پارک بود. حمید گفت: سوئیچ رو بده، من می خوام رانندگی کنم.

گفتم: نمی خواد بشین بریم سوئیچ بی سوئیچ. هر دویمان نشستیم توی ماشین که دلم به رحم آمد، گفتم: گواهی نامه ات پیشته؟

گفت: آره پس چی. کیف جیبی اش را در آورد و گواهی نامه اش را نشانم داد و گفت: عا، بیا اینم گواهی نامه.

گفتم: خیله خوب بیا بشین. این قدر گواهی نامت رو به رخ من نکش.

حمید کیف جیبی اش را پرت کرد روی داشبورد و هر دو پیاده شدیم و جا عوض کردیم.

سوار شد وگفت: لامصب چه ماشینیه این پراید . ماشین را روشن کرد و حرکت کرد به سمت خانه خودشان. توی راه ماشین را می کشید این طرف و آن طرف و زیگزاگ می رفت و هرچه هنر داشت خالی کرد بر سر ماشین تقریبا نوی من. من هم از لجش لام تا کام حرفی نزدم. می خواست حرص من را دربیاورد. چند چهارراه مانده به خانه شان گفت: محکم بشین می خوام تند برم. داشت ادای من را در می آورد. حتی گفت که کمربندم را هم ببندم. شاید می خواست نشان بدهد که می تواند من را با سرعت بالا بترساند. کمربندم را بستم. ولی نتوانست زیاد سرعت بگیرد. نهایتش عقربه کیلومتر شمار به صد رسید. نزدیکی های خانه آنها گفتم: هنوز جوجه ای بخوایی من رو بترسونی. به خاطر لج آن دم در خانه شان ترمز محکمی کرد که فکر کنم یک متری روی آسفالت خط ترمز گذاشت.

گفتم: گم شو برو بیرون مسخره، لاستیکو داغون کردی.

پیاده شد وگفت: میرم کتابت رو بیارم. و با کلید در را باز کرد و رفت داخل. من پیاده شدم و ماشین را دور زدم و نشستم پشت فرمان و در را بستم. یک دقیقه طول کشید تا حمید از پنجره ای که رو به خیابان بود سرش را بیرون آورد. با دست اشاره کرد که جلو تر بروم تا کتاب را برایم بیاندازد. ماشین را روشن کردم و دو سه متر رفتم جلو. از آن بالا کتاب را برایم انداخت. کتاب داغون تر از اون چیزی بود که فکرش را می کردم.

گفتم: خداحافظ.

کتاب را پرت کردم روی صندلی بغلی. کمربندم را بستم و با یه تیکاف راه افتادم.. نصف راه تا خانه را رفته بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. جواب دادم. حمید بود ومی گفت: کیف جیبی ام توی ماشین جا مونده.

گفتم: من کیف جیبی ای نمی بینم.

گفت: حتما باید باشه.

گفتم: یه لحظه صب کن. ماشین را کنار کشیدم و چراغ داخلش را روشن کردم و به زیر صندلی نگاه انداختم. راست می گفت کیف جیبی اش کف ماشین افتاده بود. می گفتم یک چیزی موقع حرکت صدا کرد.

گفتم: آره هست چیکار کنم؟

گفت: هیچی فردا صبح میام ازت می گیرم

گفتم: خیلی خب، خداحافظ.

گوشی را قطع کردم و از سر کنجکاوی به مال و منال مردم نگاهی به کیف چرمی و قشنگش انداختم. چند تا اسکناس هزاری، دو تا دویستی و یک دانه صدی از محتویات پولی داخل کیف بود.

گفتم : سر من هم آره؟ آدم نمیشی تو.

چراغ داخل ماشین را خاموش کردم. کیف را پرت کردم روی داشبورد و دنده عوض کردم و گاز دادم.

" جلال الدین قاری "