چند ساعت پیش ، پشت لپ تاپم تو فیسبوک بودم که دیدم بابام صدا میزنه مُصی ... یه ذره بیا پیش من بشین بابا ....دلمون تنگ شده برات ...! ببینیمت یکم ...! همش فیسبوک فیسبوک...! اصلا یه جوری شدم ...! با خودم گفتم راست میگه ...مهر پدر مادری رو دارم از خودم دریغ میکنم ... وجدانم به درد اومد ...! رفتم تو حال پیش بابام نشستم ... ... همون لحظه بابام گفت برو از اون اتاق عینکم رو برام بیار پسرم ...! گفتم چشم ... زمانی که برگشتم دیدم بابام نیست ...!!! به مامانم گفتم بابا کجاست ..؟! مامانم با اشاره اتاقم رو نشون داد ! اومدم برم تو اتاقم دیدم باز نمیشه ...! گفتم بابا در و چرا قفل کردی ؟! دیدم یه صدا اومد از داخل اتاق : این VPN چه جوری کار میکنه ؟!!! من :| خب بابا درو باز کن بگم بهت ... نــــــــــه ...فعلا اونجا باش تو خماری تا بفهمی وقتی تو فیسبوک میری و من اینجام چی میکشم ...!!! الانم با پا در میونی مادرم در و باز کرد و گذاشت بیام تو فیسبوک ...! :| :|