بابا لنگ دراز (قسمت دوم)
با خودش گفت:
«يعني چي شده؟ نون ساندويچ كلفت بوده؟ توي كيك پوست گردو پيدا شده؟ يكي از خانمها سوراخهاي جوراب سوزان رو ديده؟ خدا مرگم بده! نكنه يكي از بچه هاي اتاق (ف) روي لباس يكي از آقايون شاشيده باشه.»
به پله آخر كه رسيد، آخرين مهمان از جلوي در سالن گذشت و بيرون رفت. جروشا فقط قد بلند او را ديد، چون آن مرد پشتش به او بود. او دستش را كمي بالا برد و به يكي از ماشينها اشاره كرد. ماشين جلو آمد ، نور چراغهايش روي او افتاد و سايه دراز پاهايش روي ديوار افتاد. جروشا با آن كه داشت از نگراني مي مرد، خنده اش گرفت و همين باعث شد كه با قيافه اي شاد پيش خانم ليپت برود. تعجبش موقعي بيشتر شد كه ديد قيافه خانم ليپت هم باز و مهربان است.
«جروشا بنشين مي خوام باهات حرف بزنم.»
جروشا با دستپاچگي نشست و منتظر ماند تا خانم ليپت حرف بزند. در همين موقع ماشيني از جلوي پنجره گذشت. خانم ليپت نگاهي به آن انداخت و پرسيد:
« آقايي رو كه الآن رفت ديدي؟»
«از پشت سر ديدم خانم»
«اون يكي از پولدارترين و با نفوذترين اعضاي هيات امناست و تا به حال كمكهاي خيلي زيادي به پرورشگاه كرده. من اجازه ندارم اسمش رو به تو بگم. تاكيد كرده كه اسمش جايي برده نشه.»
جروشا داشت شاخ در مي آورد. تا به حال سابقه نداشت كه او را به دفتر پرورشگاه صدا بزنند و راجع به هيات امنا با او صحبت كنند. خانم ليپت ادامه داد:
«اين آقا به چند تا از پسرهاي اينجا از جمله چارلز بنتون و هنري فريز لطف كردن و هر دوشونو فرستادن دانشگاه. اونها هم واقعا همت كردند و خوب درس خوندند و زحمات سخاوتمندانه اين آقا رو جبران كردند.
اين آقا واقعا توقع خاصي هم ندارند. تا به حال سخاوت ايشان متوجه پسران بوده و تا امروز نتوانسته بودم ايشان رو متوجه وضع دخترها بكنم. ظاهرا از دخترها خيلي خوششون نمياد. امروز توي جلسه ، موضوع آينده تو مطرح شد.»
خانم ليپت كمي مكث كرد. جروشا احساس كرد تار و پود اعصابش دارد زير فشار خرد مي شود. خانم ليپت ادامه داد:
«ميدوني كه ما بچه هاي شانزده سال به بالا رو اين جا نگه نميداريم، ولي وضع تو فرق مي كرد. تو مدرسه رو در چهارده سالگي تموم كردي و نمره هاتم خوب بود،هر چند اخلاقت تعريفي نداره. خلاصه هيات امنا تصميم گرفت تو رو به دبيرستان دهكده بفرسته و حالا دبيرستانت هم داره تموم مي شه و ديگه پرورشگاه نمي تونه خرج تو رو بده، چون دو سال هم از بقيه بيشتر ازن جا موندي.»
خانم ليپت يا فراموش كرد يا نخواست به روي خودش بياورد كه در اين دو سال جروشا در مقابل هزينه هايي كه موسسه براي نگهداري او به عهده مي گرفت، مثل يك محكوم به اعمال شاقه كار كرده و هميشه تحصيل او بعد از انجام كارهاي پرورشگاه و در درجه دوم اهميت قرار داشته است و بعضي روزها،مثلا همان روز، اجازه نمي دادند جروشا به دبيرستان برود تا از صبح تا غروب مثل يك حمال از او كار بكشند. خانم ليپت چنان نگاهي به جروشا كرد كه از فرق سر تا نوك پاي دخترك لرزيد. ادامه داد:
«خلاصه موضوع آينده تو مطرح شد و پرونده ات را خواندند و روي آن بحث كردند . چون نمره هاي تو خوبن و در انگليسي نمره عالي گرفتي و خانم پريچارد هم كه جزو هيات مديره دبيرستان شماست توي جلسه بود و به نفع تو حرف زد و يكي از انشاهاي تو رو به اسم چهارشنبه شوم خواند،هر چند همين جا بايد بگم كمال نمك نشناسي توئه كه از موسسه اي كه اين جور تو رو بزرگ كرده ،اين شكلي ياد بكني و چهارشنبه اول ماه رو با اون همه آب و تاب مسخره كني و اگه انشات بكاهي نبود هرگز تو رو نمي بخشيدم،خلاصه چون آقاي ... منظوريم همين آقايي هست كه الان رفتند روحيه ظريفي دارند و به طنز علاقه مند هستند، تصميم گرفتند به خاطر همين انشاي مزخرف، تو رو بفرستند دانشگاه.»
چشمهاي جروشا مي خواست از حدقه بزند بيرون. با دلهره تكرار كرد:
«دانشگاه؟»
خانم ليپت سرش را تكان داد و گفت:
«بله، براي همين هم قبل از رفتن به دفتر من آمدند تا در مورد شرايط اين كار با من حرف بزنند. از نظر من كه شرايط ايشان عجيب و غريبه. اين آقا معتقدند كه قدرت تخيل تو قويه و مي خوان وسايل تحصيل تو رو جوري فراهم كنن كه بتوني نويسنده بشي.»
حيرت جروشا صد چندان شد:
«نويسنده بشم؟»
احساس مي كرد همه بدنش كرخت شده است و دارد خواب مي بيند. خانم ليپت ادامه داد:
« بله و ايشان اين طور اراده كرده اند. نمي دونم نتيجه اي خواهد داشت يا نه. در هر حال آينده نشون مي ده. مقرري ماهيانه تو از نظر من خيلي زياده. نمي دونم دختري كه در عمرش اصلا پول نداشته كه خرج كنه ،چطوري مي تونه از اين همه پول نگهداري كنه. قرار شد تا آخر تابستون اينجا بموني و خانم پريچارد قول داده سر و لباس تو رو واسه رفتن مرتب كنه. پول خوابگاه و دانشگاه تو رو مستقيما خودشون به اونجا مي پردازن و در ظرف چهار سال آيند ماهي سي و پنج دلار پول تو جيبي مي گيري. زندگي تو با زندگي دخترهاي ديگه هيچ فرقي نخواهد داشت. اين پول رو منشي اون آقا برات مي فرسته و تو هر ماه موظفي يه نامه براي آقا بنويسي. البته اصلا لازم نيست تشكر كني، چون آقا از هيچ تعارف و تشريفاتي خوششون نمياد. فقط از وضع زندگيت و پيشرفتهاي تحصيلي ات واسه شون بنويس. خيال كن پدر و مادر داري و براي اونها نامه مي نويسي. اين نامه ها از طريق منشي آقاي جان اسميت براشون فرستاده مي شه. البته اسم اين آقا جان اسميت نيست، ولي دلشون مي خواد ناشناس بمونن و براي تو هميشه جان اسميت باقي خواهند موند. علت اين كه آقاي اسميت اصرار دارن براشون نامه بنويسي اينه كه فكر مي كنن هيچ چيز مثل نامه ، استعداد ادبي و قدرت تخيل شخص رو نشون نميده.چون تو خانواده اي نداري كه براشون نامه بدي، اين آقا ميل دارن تو به اسم جان اسميت براشون نامه بنويسي كه ببينن پيشرفتت چطور هست. البته كسي به نامه هاي تو جواب نمي ده.اگر هم چيزي پيش بياد كه اجتياج به جواب داشته باشه، مثلا اگه تو رو از دانشكده اخراج بكنن، تو براي آقاي گريگز، منشي ايشون نامه مي نويسي.
نامه نگاري تو اجباريه و تنها وسيله ايه كه تو دين خودت رو به آقاي ... آقاي اسميت ادا مي كني،درست مثل اين كه هر ماه قسط بدهي خودتو بدي. اميدوارم هميشه توي نامه هات رعايت احترام رو بكني تا نشان دهنده آموزشهايي باشه كه مي بيني و يادت نره كه داري به يكي از اعضاي هيات امناي موسسه جان گرير نامه مي دي.»
جروشا با اشتياق به در اتاق نگاه كرد. مي خواست از آنجا فرار كند، به گوشه اي بخزد و ساعت ها فكر كند، براي همين از جا بلند شد و يك قدم عقب رفت،ولي خانم ليپت با اشاره دست نگهش داشت و گفت:
«اميدوارم از اين شانسي كه آوردي،ممنون باشي. براي دخترهايي كه در موقعيت تو هستند معمولا فرصت اين جور پيشرفت ها كم پيش مياد. يادت نره كه...»
«بله خانم يادم نمي ره. ممنونم. بايد برم شلوار فردي پركينز رو وصله كنم...»
و مثل برق از اتاق بيرون دويد و در را پشت سر خودش بست و دهن خانم ليپت همين طور باز ماند.