خديجه زنى خوش‏قلب بود. كارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى كنار پنجره‏اى مشرف بر خيابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در اين ميان صداى مردى دوره‏گرد را شنيد كه فرياد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داريم!» زن سرش را از پنجره بيرون كرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را ديد كه كيف چرمى سياهى بر دوش و تسبيحى در دست داشت. خديجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشيد؟ قيمت يك نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زيبايى كه مى‏فروشم، چندان گران نيست. مى‏توانى نامى را كه دوست دارى انتخاب كنى و براى آن تنها ده دينار بپردازى.
- آيا نام‏هاى زيبايى داريد؟ چند عدد از آنها را براى من بگوييد. از نام خديجه كه پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى اين نام‏ها را انتخاب كنى: ياسمن، ورده، نسرين، ريحانه، سنا، جميله و....
- ورده! چه نام زيبايى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشيد.
خديجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددينارى را از كار خسته كننده‏اش پس‏انداز كرده و در آن گذاشته بود. خديجه ده دينار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فريبكار انداخت. چشمان مرد از اين كه حيله‏اش كارى شده بود، از شادى مى‏درخشيد، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خديجه نيز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خديجه از سر كار بازگشت. ديد در خانه بسته است و كليد ندارد. فرياد زد: «خديجه، خديجه، در را باز كن!» پاسخى نشنيد و كسى در را نگشود. بار دوم و سوم نيز اين را تكرار كرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنيد و در گشوده نشد. سرانجام كاسه صبرش لبريز شد. با خشم فراوان، لگد محكمى به در كوبيد و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى كه ديد همسرش آرام و ساكت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گويد و مى‏خندد، بسيار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش كرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خديجه! مگر صداى مرا نشنيدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز كنم، تو كه مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غير از خديجه، نام ديگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خديجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زيباى خديجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از كجا آورده‏اى؟
- نام خديجه قديمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خريده‏ام، نام‏ورده. آيا از آن خوشت نمى‏آيد؟
- چى؟ آن را خريده‏اى؟ از كى خريده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خديجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «ديدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏كنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بيچاره از تلخى اين سخن دچار سرگيجه شد و بى‏درنگ تصميم گرفت خانه‏اى را كه زنى ديوانه در آن است، ترك كند. او اندوهگين بيرون رفت تا اين كه نيمروز به روستايى بزرگ رسيد. از چاه روستا آب نوشيد. دست و روى خود را شست و خنك شد و روى زمين نشست تا خستگى سفر را به دركند.
در اين ميان چند زن روستايى كه كوزه‏هايى بر شانه داشتند، آمدند كه آنها را از آب چاه پر كنند. تا او را ديدند، دورش جمع شدند. يكى از آنان پرسيد: «از كجا مى‏آيى وبه كجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آيم و به سرزمينى مى‏روم كه كسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آيا آن جا آن سرزمينِ دور نيست؟ آن سرزمين دور كه پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن ميان گفت: «اى غريبه، تو به جايى مى‏روى كه شوهر من نيز كه سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آيا لطف مى‏كنى و اين دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شايد او به پول نياز داشته باشد».
اندكى بعد تعداد زيادى گوشواره، دستبند، حلقه بينى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد كه مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در كيسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى كه در سادگى از همسرش پيشى گرفته بودند، خداحافظى كرد و بسيار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از كار در كشتزارها بازگشتند. ديدند همسرانشان با يكديگر سخن مى‏گويند. اندكى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم ديوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد كتك گرفتند. سپس براى يافتن مرد غريبه فريبكار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترك كردند. يكى از روستاييان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فريبكار اسب خود را سخت تاخت و اندكى بعد به او رسيد.
ولى مرد كه قبلاً ديده بود آن روستايى از دور مى‏آيد، گودالى در زمين كنده و كيسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى كه روستايى او را ديد، سلام كرد و گفت: «كسى را نديدى كه كيسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «يك ساعت پيش او را ديدم كه در راه كوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى كه بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زيرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستايى گفت: «درست است اى غريبه دانا، از راهنمايى شما سپاسگزارم».
روستايى بى‏درنگ تصميم گرفت پياده برود. اسب را به مرد داد و راه كوهستانى را در پيش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خديجه، كيسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاك بيرون آورد. او بر اسب نشست و پيش از اين كه ديگر مردان روستايى برسند، از ديدگان پنهان شد. اندكى بعد به روستايى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسيد و چيزهاى شگفت‏آورى مشاهده كرد، كه در بخش دوم داستان مى‏آيد.