حسن صباح (قسمت پنجم)
خواجه نظام،قدرت و توانائيش
خواجه نظام يكي از چهره هاي درخشان شرق و سياستمداران با تدبير و زيرك و نيرومندي بود كه قسمت بيشتر زندگانيش در هاله اي از افسانه ها و ماجراها فرو رفته است.
خواجه نظام الملك وزير نيرومند ملكشاه بود و اختيار تمام كشورهاي تابع و قلمرو وسيع ايران را در دست داشت و اين سرزمين ها را با عزم و اراده و قدرت فردي خود اداره مي نمود و چون بارها نبوغ و زيركي و تدبير و مآل انديشي خود را در كارها نشان داده و از همه آنها پيروز و سر افراز بيرون آمده بود، سلطان سلجوقي،كه يك بار هنگام جنگ با روميان كه به اسارت دشمن در آمده بود جانش توسط نظام الملك آنهم با تدبير و زيركي بي نظير نجات يافته بود و بعلاوه اعتمادي سرشار به وزير بزرگش داشت كليه ي اختيارات كشور را از لشگري و كشوري به وي سپرده بود.
خواجه نظام الملك همان وزير سياسي و محتشي است كه بخاطر آنكه عظمت و قدرت حكومتي را كه به آن خدمت مي كرد به رخ ممالك همسايه بكشد اجرت و مزد دريانوردان مغرب (مديترانه امروز) را به حكومت شهر كاشغر در تركستان حواله داده بود! چنين مردي با آن نيرو و قدرت و صلاحيت با حسن صباح روابط خصمانه اي پيدا كرد و به باطنيان (اسماعيليان) در واقع اعلان جنگ داد ولي در اين راه اين دشمني و كين توزي جان خود را سرانجام باخت...
حالا برگرديم به موضوع اصلي،يعني داستان سه يار دبستاني بودن خواجه نظام الملك و حسن صباح و عمر خيام.
اگر قبول كنيم كه مسئله سه يار دبستاني بودن و هم عهدي آنها صحت داشته است بايد گفت كه اين سه نفر بايد عمر طولاني كرده باشند و موضوع همدرس و هم پيمان بودن و سوگند ياد كردن انها نيز چنين بوده كه حسن صباح و عمر خيام و خواجه نظام الملك در نيشابور شاگرد امام موفق بوده اند و برسم و سنت كودكان عقد دوستي بسته و از خون يكديگر براي اجراي اين پيمان خورده بودند و متعهد شده بودند كه هر گاهي يكي از آنها به مقام والائي در دستگاه حكومتي برسد زير بازوي آن دو نفر ديگر را گرفته بآنها ياري نمايد تا به يك رشته از رشته هاي قدرت و حكومت دست پيدا كند. تصادفا نظام الملك به مقام وزارت سلجوقيان رسيد و حكيم عمر خيام بنزد او رفته و عهد كودكي را بخاطرش مي آورد و نظام الملك هم شغل دولتي نسبتا مهمي باو پيشنهاد مي نمايد ولي خيام كه مردي دانشمند و فاضل و بلند نظر بود، اين شغل پيشنهادي را نمي پذيرد و به خواجه گوشزد مي كند كه آرزوي كسب مقام دولتي را ندارد و تنها كمك مالي درخواست مي نمايد تا به كارهاي علمي خود ادامه دهد و نظام الملك هم سالي ده هزار دينار از ماليات شهر نيشابور را به او حواله مي كند و خيام نيز سرگرم مطالعات علمي بزرگ خود مي شود.
آنگاه نوبت به حسن صباح مي رسد،او كه در اين هنگاه در ري اقامت داشته از آنجا در حركت شده بنزد نظام الملك مي رود و وفاي بعهد روزگار كودكي را ياد آمور مي گردد و نظام الملك هم حكومت ري و اصفهان را به او پيشنهاد مي كند ولي حسن راضي به اين امر نمي شود،چه انتظار داشت كه در امر وزارت او را شريك و سهيم گرداند و خواجه به او مي گويد يك چند در دستگاه سلطان خدمت نمايد تا ارزش و قدر خدمات و شخصيتش باز شناخته شود و سلطان آن وقت او را به مقامات والاتري برسانند.
بهرحال اين خلاصه اي بود از داستان سه يار دبستاني كه بعضي از مورخان و تاريخ نگاران آنرا صحيح و درست انگاشته و به تفصيل در كتابها و رسالات خود از آن سخن گفته اند، اما هر يك از اين سه نفر اگر روزگاري هم در صحن مدرسه و كلاس درس در كنار هم نشسته و دانش اندوزي مي كردند، در روزهاي آينده راه و روشي مخصوص براي خود برگزيدند. حسن صباح در كوه سر بآسمان كشيده الموت جاي گرفت و از آنجا به هزاران فدائي خود كه در قلاع و حصارها در كوهستانهاي سراسر ايران مستقر بودند دستور و فرمان مي داد و پيروانش فرامين وي را از روي دل و جان پذيره مي شدند.
حسن صباح راهش با خواجه نظام الملك تفاوت بارزي داشت،او در آرزوي ريشه كن كردن تسلط اعراب و خلفا و مبارزه با ظلم و ستم سلجوقيان بود در حاليكه خواجه راه سازش كاري با دستگاه حكومت سلجوقي و پيروي از خلفاي بغداد و بزرگان مذهب اهل سنت را مورد نظر قرار داده بود و هدفش اين بود كه از اين راه خدمتي به علم و فرهنگ و دانش كشور بنمايد كه گوشه اي از آن بناي چند دانشگاه و از جمله دانشگاه نظاميه بغداد و چند دارالعلم در نيشابور و اصفهان و ديگر شهرهاست. اين دانشگاه ها كانون دانشمندان و طالبان علوم مختلف و پژوهشگران و محققان زمان بود. خواجه نظام الملك اگرچه به موازات اين اقدامات در فكر جمع آوري مال و ثروت نيز بود و از ماموران و حكام و ارباب حاجات هدايا و تحفه هايي نيز بعنوان پيشكش دريافت مي كرد. گويا رسم و عادت چنين بود كه وزير اعظم (نظام الملك) و حكام ممالك ايران آنچه را كه از ارباب رجوع دريافت مي كردند حق مشروع خود مي دانستند.
حسن صباح خواجه نظام الملك را مردي يغماگر ميدانست و عقيده داشت كه وي اموال و املاك فراوان خود را از راه ستمگري و رشوه خواري بدست آورده و اراضي ضعفا و درماندگان را غصب كرده است،اكثر گردانندگان فرقه باطنيه نيز همچون حسن عقيده داشتند كه خواجه نظام الملك مردي است ستمگر و بيرحم كه اراضي مردم را به نيروي قدرت دولتي به تصرف خود در مي آروده است.
ولي عمر خيام مثل آن دو نفر ديگر فكر نمي كرد،او دائما در انديشه پژوهش هاي علمي و نجومي و كيهان شناسي و افكار فلسفي و حكيمانه بود و خود را از كشمكش ها و جريانات سياسي دور نگاه مي داشت.
حسن صباح چنانكه خواهد آمد با اراده اي آهنين و همتي استوار در طريق مبارزه با خواجه و آرزوهاي خود فدم پيش گذاشت.