بابا لنگ دراز (قسمت چهارم)
بابا لنگ دراز عزيز
من مي ميرم براي دانشگاه و بيشتر از همه مي ميرم براي شما كه مرا به دانشگاه فرستاديد. از زور خوشحالي خوابم نمي برد. نمي دانيد چقدر با پرورشگاه جان گرير فرق دارد. چنين جايي را به خواب شبم هم نمي ديدم. دلم براي دخترهايي كه نمي توانند به دانشگاه بيايند مي سوزد. مطمئنم دانشگاهي كه شما در جواني رفته ايد اصلا به اين خوبي نبوده است.
من با سه تا از دانشجوها توي عمارتي كه شكل برج است زندگي مي كنيم. يكي از آنها سال آخر و عينكي است و دائما مي گويد، «بچه ها يه خرده يواش تر حرف بزنين» و اتاق تكي دارد. دو نفر ديگر سال اولي هستند. يكي شان سالي مك برايد و آن يكي جوليا روتلج پندلتون است. سالي موهاي قرمز و دماغ سر بالا دارد و خيلي خونگرم و خودماني است. جوليا از يك خانواده كلاس بالا از نيويورك آمده است و هنوز مرا تحويل نمي گيرد.
با اين كه كسي به سال اولي ها اتاق تكي نمي دهد، نمي دانم چطور شده كه بدون آن كه از آنها بخواهم به من اتاق تكي داده اند. گمانم مسوول ثبت نام دلش نخواسته است دخترهاي پدر و مادر دار را با دخترهاي پرورشگاهي هم اتاق كند. معلوم مي شود يتيم بودن يك جاهايي بدرد مي خورد.
اتاق من در گوشه شمال غربي برج قرار گرفته است و دو تا پنجره دارد.
نمي دانيد چقدر خوش منظره است. وقتي كه آدم هيجده سال تمام با بيست نفر توي يك سالن خوابيد،تنها بودن براي خودش عالمي دارد. اين اولين باري است كه مي توانم تك و تنها با جروشا آشنا شوم و او را درست بشناسم. گمانم از او بدم نيايد. شما چ طور؟
سه شنبه
مي خواهند تيم بسكتبال سال اول را راه بيندازند. شايد من را هم انتخاب كنند. قدم كوتاه و هيكلم ريزه ميزه است،ولي تا دلتان بخواهد زبر و زرنگم. شايد موقعي كه بقيه سرشان به هواست و دنبال توپ مي گردند، من از وسط پاهايشان فرار كنم و توپ را بگيرم.
نمي دانيد تمرين در زمين ورزشي كه اطراف آن پر از درخت است و برگهاي زرد و قرمزي كه روي زمين ريخته اند و بويشان در هوا پخش مي شود،همراه با صداي خنده و فرياد بچه ها چه كيفي دارد. اينها همه از دخترهايي كه در عمرم ديده ام شادترند و من از همه شان خوشبخت ترم.
من اين نامه را با نيت اين شروع كردم كه درباره درسهايم بنويسم (خانم ليپت مي گفت شما دلتان مي خواهد درباره درسهايم چيزهايي بدانيد) اما متاسفانه زنگ را زدند و من بايد تا ده دقيقه ديگر لباس ورزش بپوشم و در زمين بسكتبال حاضر باشم. دعا كنيد انتخابم كنند.
هميشه،
جروشا ابوت شما
بعد التحرير (ساعت 9 شب)
همين الان سالي مك برايد سرش را از در اتاقم تو آورد و گفت:
«من كه دلم واسه پاپا و مامان يه ذره شده. دارم دق مي كم. تو چطور؟»
خنده اي كردم و جواب دادم:
«چاره چيه؟ بايد ساخت.»
دلتنگي براي خانواده از آن بيماريهايي است كه من يكي گرفتارش نمي شوم. كدام بدبختي دلش براي پرورشگاه و خانم ليپت تنگ مي شود؟