مرجع: only coffee in snow

 

رو کم میکنیم !!!
دوران تحصیل زمستونا و روزای برفی بارونی معمولا تو حیاط نگهمون نمیداشتند برای صبحگاه و درای ورودی سالن مدرسه باز بود که هر کی سردشه و میخواد بره سر کلاس بتونه بره بشینه یا  نشینه راه بره یا چه میدونم سرما نخوره تا زنگ بخوره و دبیرا تشریف فرما بشن.


من و یه سری دوستام تو دوره ی دبیرستان هم که خوره ی هوای بیرون و بازی و تو سر و کله ی هم زدن بودیم تا اخرین دقیقه تو حیاط می موندیم. روزای معمولی که یه کم هم زودتر میرفتیم و تا زنگ بخوره بدمینتون بازی میکردیم. روزای برفی هم که راه رفتن و اگه برفی نشسته بود برف بازی کردن حوراکمون بود.حیاط هم ازون حیاط های بزرگ بود که یه زمین بسکتبال و دو سه تا زمین والیبال داشت ولی هنوز کلی فضا هم اضافه داشت.

تو یه روز برفی که از  شب قبلشم برف نشسته بود رو زمین  وارد مدرسه که شدیم با بچه ها  شروع کردیم به برف بازی. چون خیلی ها بخاطر سرما و نانازی بودنشون سر کلاس میرفتن تعدادمون کلا از ۲۰ نفر بیشتر نبود. این وسط دو تا دختر دیگه هم بودن که شال گردن رو محکم پیچونده بودن دور گردنشون و جانانه هم برف میزدن ما هم که اصلا تو نخ این نبودیم که اینا کین و سال چندمین که ناگهان!!!!!!!!!! شال گردن یکیشون باز شد و یک عدد سبیل مشکی نمایان شد! و این بنده ی خدا یه لحظه خشکش زد و با صدای غش غش  خنده ی ما و  جیغ تعجب"  اینــــــا کـــه پســــــرن!!!" دو سه نفر دیگه اینا فلنگو بستن و پریدن بیرون از مدرسه .اقا ای ما خندیدیم که این پسرا واسه این که بیان تو چه مانتو شلواری پوشیده بودن ::) حالا مانتو شلوار هیچ اون مقنعه رو بگو!

تا اخر اون روز بحث همین ماجرا بود و اینکه اونا لباس دخترونه تنشون کردن. یکی از دوستامون شروع کرد به طرفداری که خوب بابا دل داشتن خواستن ببین حیاط اینجا چه مدلیه مجبور شدن این مدلی بیان تو. منم که یه موقعایی سر از خودم نیست گفتم میخوای با همین لباس برم تو  دبیرستان پسرونه تا ببینی نیاز به لباس مبدل پوشیدن نیست؟ یه لحظه  سکوت و بعدم همه با نیشای باز و کلی حال از تصور این ماجرا گفتن سر هر چی بخوای شرط میبندیم.گفتم باشه فقط سر رو کم کنی که روی همتون کم شه!انقدر سنگ این پسرا رو به سینه نزنین.

حالا هی دارم سبک سنگین میکنم که چجوری و به چه هوایی برم تو مدرسه پسرونه اونم مقطع دبیرستان! یه دوستی داشتم که خونشون ۴ تا کوچه از ما بالاتر بود و  با هم مدرسه میرفتیم و اونم مثل من یه برادر دو سال از خودش کوچیکتر داشت. برادرامونم با هم دوست بودن و هردو هم تو یه دبیرستان سال اول بودن. بش گفتم الهام ببین.. بیا  اون روز جلسه ی مدرسه ( اون روزایی که مدرسه جلسه بود مارو ۱۲ تعطیل میکردن ) بزنیم بریم مدرسه ی ارش اینا پوز این بچه ها رو بزنیم.

 اونم یه دختر خیلی خاصی بود خوشگل با اخلاق جدی ( که الان هم پزشکه ) گفت به چه هوایی؟ گفتم اونش با من فقط  تو اوکی بده با بچه ها بریم تا دم دبیرستان بعدم من و تو بریم تو هیچی نمیشه نترس.

 خلاصه همه ی قرار مدارا گذاشته شد تا روز موعود که دوشنبه روزی بود از قبلش هم من به داداشم ندا رو دادم که من و الهام یه سر میایم مدرسه تو زنگ تفریحتون. هم حواست باشه یهو نپری جلومون همه چی رو بهم بزنی هم سوتی ندی که برنامه قبلی بوده یه جوری  به ارش هم حالی کن.

من تنها نگرانیم این بود که اگه فراش مدرسه دم در باشه احتمال زیاد کاسه کوزمون بهم میخوره که اونم از خوش شانسی ما دم در نبود و من و الهام با قدم های مطمئن و سر های رو به بالا بدون نگاه به چپ و راست و فک پسرا که پایین اومده بود رفتیم تو مدرسه و از وسط حیاط به سمت ساختمون طی طریق میکردیم که دیدیم یه بابایی عین شیخ پشم الدین کشکولی با دستای باز از هم عین اونایی که میخوان بقیه رو بغل کنن از تو ساختمون داره میدوه سمت ما. نگو این یارو اقای  امور پرورشی مدرسه است که از پشت شیشه ی دفتر مدرسه مارو دیده و اینجوری دست افشان و پای کوبان داره میاد استقبال ! ::: )

حالا همهمه و سوت زدنا و ابراز لطف پسرا یه طرف این بابا شیخ پشم الدین که هول شده بودهم...نه اونم همون طرف! حالا هی سوال میکنه چرا اومدین تو چی میخواین. گفتم اقا ما که اسلحه نداریم اینجوری ترسیدین مشکلی پیش اومده با مدیر باید صحبت کنیم. این یارو هم فکر کرد که حتما یک اتفاق بی ناموسی رخ داده مارو با همون دستای بازش که حالا عین کمون دور ما بود البته با حفظ فاصله ی شرعی بسمت دفتر مدرسه هدایت کرد.

حالا قیافه ی مدیر دیدنی بود.قیافش که نه فقط چشماش که گرد شده بود. خلاصه ما هم یک جفت  لبخند ژوکوند به همراه سلام تحویل اقای مدیر دادیم و من بش گفتم اقای مدیر مدرسه ی ما دو ساعت زودتر از همیشه تعطیل شده و من هم متاسفانه کلید ندارم چون همیشه از برادرم دیر تر میرسم میخواستم لطف کنید برادرم رو صدا بزنید تا من ازش کلید رو بگیرم چون نمیتونم دو ساعت تو کوچه بشینم و همچنین برادر همین دوستم که همراهمه.

خلاصه دعوت به نشستن شدیم و در کمال احترام کلیدهارو تحویل گرفتیم و با مشایعت همان جناب شیخ از در دبیرستان پسرونه با چشمهایی درخشان و نیشهایی تا بنا گوش باز اومدیم بیرون. روی همه هم البته کم شد!

اون موقع که ما این کارو کردیم اون دورانی بود که رابرا این پاترولای ۴.و.د.تو خیابونا میگشتن و خدا نکنه یه دختر و پسر یه متری هم راه میرفتن..یه جورایی واقعا کار ریسکی و دردسر سازی بود. الان اوضاع مدرسه ها خیلی فرق کرده. نمیدونم رفتن دخترا تو  دبیرستان پسرونه کار اسونیه الان یا نه ولی اون موقع که نبود.

چند وقت پیش با همین خانوم دکتر حرف میزدم گفت یادته چجوری سر بهوا زدیم وسط ۴۰۰ -۵۰۰ تا پسر؟ یاداوریش هم کلی برام خنده دار بود...

 

پ.ن. ۱. چقدر ما اون روز قیافه های دیدنی دیدیم!..شده بود روز دیدنیها!!

پ.ن. ۲. اگه تو مدرسه ی جنس مخالفتون رفتین خاطرشو بنویسین .. خوب اینم میشه یه مدل بازی وبلاگی دیگه!

پ.ن. ۳. اینم یاد ایام شماره ۲ بود.واسه اونایی که بعد از پست یاد ایــام درخواست خاطره این مدلی فرموده بودند. (خاطره ی این مدلی= خاطرات عتیقه دوران نوجوانی)

پ.ن. ۴. خسته نباشید پست بعدی کوتاهه :: )