آغاز مبارزه حسن صباح با نظام الملك

ورود حسن صباح بخدمت ديوان بازتاب و عكس العمل هاي شديدي را موجب گرديد و اين عكس العمل از طرف نظام الملك در درجه نخست ظاهر گرديده چه حسن كه استعداد و نيروي اراده و پويائي فراوان داشته و مردي با اراده و مدير و عاشق و شيداي نظم و ترتيب و مقامات عاليه بوده و باضافه مذهبي جدا از مذهب نظام الملك كه شافعي متعصبي بوده داشته است نمي توانسته با شخص نظام الملك كنار آمده همكاري صميمانه اي داشته باشدو هر چند كه وزير جاه طلب ملكشاه جزء ياران دبستاني حسن بوده و بعلاوه او را در ورود به خدمت در دستگاه دولت كمك كرده باشد. حسن صباح وقتي پايه هاي كار خود را محكم كرد و زير پايش استوار گرديد با تمام نيرو عليه نظام الملك برخاسته و بي ترتيبي ها و آشفتگي هائي را كه در كار محاسبات ديوان وجود داشته و نظام الملك وزير مسئول آن بوده آشكار و علني گردانيد و موضوع را به آگاهي سلطان ملكشاه رسانيد.

از آنسو خواجه نظام الملك نيز كه خطر را احساس كرده و ديگر دريافته بود كه حسن آن يار دبستاني و دوست عهد كودكي او نيست بلكه از روزي كه وارد خدمت دولت شده مستقيما انگشت بر روي وي نهاده و عليه او شمشير را از رو بسته است ناگزير براي درهم شكستن حريف زيرك و باهوش و بسيار پرتوان خود عكس العمل شديدي از خود نشان داد. نظام الملك حسن را نه تنها از جهت رقابت حكومتي و ديواني بلكه از لحاظ اختلاف و تضاد در گرايش هاي مذهبي با خود دشمني آشتي نا پذير ميدانست و ناگزير بود كه براي حفظ موقعيت و حيثيت و منافع حياتيش به دفاع برخيزد.

چند سال از اين ماجرا گذشت. ملكشاه كه تدريجا از فعاليت هاي آشكار و نهان حسن به بي نظمي هاي در آمد و هزينه كشور پي برده بود نسبت به نظام الملك بدگمان مي شود ولي هنوز موقع و وقت آن نرسيده بود كه سلطان مستقيما وزير خردمند و كاردان خود را مورد بازخواست قرار دهد تا روزي كه سلطان كه ضربات كاري حسن صباح براي بر آشفتن و سوءظن او نسبت به نظام الملك موثر افتاده بود از خواجه ميخواهد تا حساب خل و خرج چند ساله كشور را روشن گرداند. نظام الملك براي انجام دادن اين سهم دو سال مهلت مي طلبد ولي حسن صباح به سلطان مي گويد كه اين كار را چهل روزه به 1ايان مي رساند مشروط بر اينكه همه حسابگران منشي هاي دربار در اختيار وي قرار گيرند. سلطان ملكشاه با پيشنهاد حسن موافقت مي نمايد و حسن با كوششي خستگي ناپذير وجد وجهدي وافي مشغول كار مي شود بطوريكه در سر مود مقرر كه چهل روز بود دفتر ديواني مربوط به هزينه و در آمد مملكت و تمامي قلمرو پادشاه سلجوقي را بسيار دقيق و زبان دار و مرتب آماده مي گرداند.

نظام الملك كه هرگز فكر نمي كرد حسن صباح بتواند چهل روزه از انجام اين امر مهم بر آيد وقتي شنيد كه رقيب او به چنين پيروزي دست يافته است سخت نگران و مضطرب گرديده از اين پيش آمد وضع و مقام خود را در خطر مي بيند و براي اينكه حسن را كه تدريجا ميرفت منصب و شغل بزرگ وي را از كفش بيرون بكشد دچار شكست و ناكامي گرداند نقشه شيطاني و حيله و نيرنگي طرح كرده بوسيله ايادي و كارگزاران خود دفاتر تنظيم شده حسن را بهم مي ريزد ،‌او اين توطئه را بوسيله يكي از غلامان خود انجام مي دهد. او به اين غلام وعده مي دهد در صورتيكه كاري را كه او مي گويد عملي گرداند كه همان آشفته ساختن دفاتر ديواني حسن صباح باشد هم او را آزاد مي گرداند و هم هزار دينار انعامش مي دهد و اين غلام زيرك روزي كه قرار بود حسن دفاتر را به سلطان تقديم گرداند، خدمتگزار مخصوص حسن صباح را اغفال كرده و دفتر حساب را بهم مي ريزد. اما به روايت ديگر، صبح روزي كه حسن صباح قرار بود دفترهاي حساب و كتاب ديواني را به دربار ملكشاه آورده عرضه بدارد، خواجه نظام الملك قبلا از خانه خارج شده و در بيرون دربار به انتظار نشسته بود تا نقشه توطئه گرانه خود را براي خراب كردن و تخطئه حريف انجام دهد و او وقتي كه خادم مخصوص حسن صباح در حاليكه دفاتر را زير بغل داشت به دربار وارد مي شود به وي مي گيود دفترها را به من نشان بده تا ببينم چگونه تنظيم شده اند و خدمتگزار حسن صباح كه خود را در برابر وزير مقتدر سلطان مي بيند و خوف آن به دلش راه پيدا مي كند ، كه اگر خواسته او را انجام ندهد شغلش را از دست مي دهد، دفاتر را به نظام الملك مي دهد و خواجه نگاهي بر آنها انداخته و وقتي مشاهده مي كند همه منظم و مرتب مي باشد با قيافه و سيمائي در هم شده كه آثار اضطراب و خشم بر آن سايه افكنده بود مي گويد،‌اينها كه نظم و ترتيبي ندارند و آنگاه آنها را كه بطور مرتب تنظيم گشته بود بر روي زمين مي ريزد. خدمتگزار حسن با حال وحشت و نگراني اوراق دفاتر را كه پراكنده شده بود بدون رعايت ترتيب جمع آوري مي نمايد و وقتي حسن از راه مي رسد تا شخصا آنها را تحويل سلطان بدهد از ترس چيزي از ماجرا به او نمي گويد. حسن صباح بي خبر از حادثه بدي كه در غياب او اتفاق افتاده بود دفاتر بهم ريخته را برداشته و نزد سلطان مي رود و چون موقع دادن گزارش مي رسد متوجه مي گردد كه بر اثر توطئه اي هم بهم ريخته است و آنچه در حضور سلطان سعي بكار مي برد تا آنها را مرتب گرداند توفيق حاصل نمي كند و ناگزير در برابر پرسش هاي ملكشاه پاسخ هاي مبهم مي گويد و ملكشاه وقتي وضع را چنين مي بيند بي آنكه خبر از ماهيت قضايا داشته باشد حسن صباح در نظرش مردي لاف زن و دروغگو و فرصت طلب جلوه گر مي شود و خواجه نظام الملك كه در آنجا حضور داشت و موقع را مناسب تشخيص مي دهد تا ضربه نهائي را بر اين مرد به اصطلاح (بد دين) فرود آورد به شاه مي گويد:

- وقتي مردان دانا براي امري به اين مهمي مدت دو سال مهلت مي خواهند و جاهلي مدعي شود كه در چهل روز آن را به پايان مي برد، مسلما پاسخي جز اين لاطائلات ندارد كه بدهد.

سلطان ملكشاه كه سخت در خشم شده بود تصميم مي گيرد كه حسن را به مجازات برساند ولي ظاهرا مطلبي بر زبان نياورده گوشمالي صباح را به وقت ديگري موكول مي گرداند و حسن كه پس از بيرون آمدن از دربار متوجه مي شود سرنوشت دردناكي در انتظار اوست ناگزير از پايتخت خارج شده به ري مي رود و در آنجا متواري مي گردد.

اما خواجه نظام الملك كه از زيركي و قدرت انتقامجويي و ستيزه جوئي و توانائي حسن آگاهي داشت و ميدانست كه او داراي هواخواهان از خود گذشته اي مي باشد و از اين موضوع سخت انديشناك شده بود افرادي راب براي دستگيري وي به شهرها و روستاهاي مختلف مي فرستد ولي ديگر مرغ از قفس پريده بود و خواجه در اين كار توفيقي بدست نمي آورد . حسن صباح از ري مخفيانه با جمعي از پيروان خود به اصفهان مي رود.