سبزقبا
فردا صبح امتحان تاريخ فلسفه داشتم و اصلا درس نخونده بودم. راستش اصلا مغزم نمي كشيد، ديگه حافظم از مطالب امتحاناي قبلي پر شده بود.
حسابي كلافه بودم
ديگه فكرم كار نمي كرد. حسابي استرس داشتم. ديگه كم كم داشت گريم ميگرفت.
توي شهر ما يه هرمي هست به اسم هرم سبزقبا. ميگن آقايي كه اونجا دفن شده برادر امام رضاس.
همه ي مردم هروقت گرفتاري ، دعا يا حاجتي دارن ميرن اونجا جمع ميشن و يه كمكي هم به هرم ميكنن در واقع نظر ميكنن.
گفتم خوب، چرا كه نه، شايد ايشون بتونه اين مشكل من رو حل كنه.
رفتم اونجا و گفتم، يا آقا سبزقبا، دستم به دامنت ، تروخدا اين حاجت منو برآورده كن بخدا من بي تقصيرم، واقعا امتحان سختيه و حجم كتاب خيلي زياده و من خستم از امتحانات قبلي. واسه همين نتونستم درس بخونم. خودت يه كمكي كن، سفارش ما رو پيش خدا بكن، بهش بگو .... نميدونم ، خودت كه بيشتر واردي. التماس ميكنم يه كاري براي ما بكن.
يه اسكناس دويست تومني كه شايد اون زمان به اندازه ي 2000 تومن الان ارزش داشت توي زريه انداختم و اومدم بيرون.
رسيدم خونه و يه نفس راحتي كشيدم. خيالم تخت تخت بود.
يه چايي خوردم و با خيال راحت روي تختم دراز كشيدم و سرم رو گذاشتم روي بالش.
چشم به هم نزده بودم كه خوابم برد.
شب آقا اومد به خوابم، كتاب تاريخ فلسفه دستش بود.
خواب خيلي واقعي به نظر مي رسيد.
اومد بالاسرم با چهره اي عصباني
كتاب رو اورد جلو و گفت:
دانش آموز نمونه، اين كتابي رو كه اگر بندازي تو آتيش سه روز و سه شب شعله ميزنه، من چجور با دويست تومن قبولت كنم ها؟ چجور؟ ها؟ بگو ديگه؟ گفتم بگو بگو بگو بگو ...
داشت همينجور كلمه ي بگو رو تكرار مي كرد كه يهو از خواب پريدم!!!
قلبم تند تند ميزد و خيس عرق بودم.
خيلي ترسيده بودم.
از ترس بالشم رو بلند كردم كه تو بغلم فشارش بدم و يكم احساس آرامش كنم.
وقتي بالش رو بلند كردم ديدم:
يه دويست تومني زيرشه!!!!