بابا لنگ دراز (قسمت ششم)
بابا لنگ دراز عزيز
اسمم را عوض كردم.
البته در دفتر دانشگاه هنوز جروشا هستم، ولي همه «جودي» صدايم مي زنند. كاش خانم ليپت در انتخاب اسم بچه ها خوش سليقه تر بود. شرط مي بندم اسم فاميل ها را از روي دفتر تلفن انتخاب كرده است. مي گوئيد نه؟ دفتر تلفن را ورق بزنيد. ابوت درست توي صفحه اول است. اما اسم جروشا را گمانم از روي سنگ قبر برداشته باشد. هميشه حالم از اين اسم به هم خورده است، ولي «جودي» پر بدك نيست. بامزه است،هرچند اسم جودي بايد مال دختر خوشگل چشم آبي و نازنازي و عزيزي باشد كه همه خانواده او را لوس مي كنند و در دنيا هيچ غمي هم ندارد.
من هر عيبي هم داشته باشم كسي نمي تواند بگويد مرا لوس بار آورده اند، اما بدم نمي آيد گاهي اداي دخترهاي لوس را در بياورم. لطفا در آينده مرا جودي صدا كنيد. مي خواهم چيزي را برايتان تعريف كنم. سه جفت دستكش چرمي خريده ام. چرا اين همه؟ آخر من هميشه از دستكش هايي كه انگشت ندارند و بچه ها دستشان مي كنند داشته ام، يعني از درخت عيد نوئل گيرم آمده است. اماهيچ وقت دستكشي كه پنج تا انگشت داشته باشد، نداشته ام. هر نيم ساعت يك بار همه شان را از كشوي ميز بيرون مي آورم و دستم مي كنم. خيلي خانمي كرده ام كه تا حالا آنها را سر كلاس دست نكرده ام. زنگ شام خورد.
(زنگ شام، خداحافظ)
جمعه
بابا جون فكرش را مي كرديد؟ معلم انگليسي به من گفت ك آخرين انشان من «عالي و مبتكرانه» بوده است. به خدا عين همين عبارت را گفت، «عالي و مبتكرانه» با تربيتي كه من در اين هيجده سال داشته ام عجيب نيست؟ موسسه جان گرير (كه شما خوب آن را مي شناسيد و با كارهايش هم موافق هستيد) هدفي جز اين ندارد كه از 97 يتيم 97 قلو درست كه عين هم باشند و كمترين اراده و ابتكاري در آنها نشود پيدا كرد.
استعداد نقاشي من موقعي شكوفا شد كه عكس خانم ليپت را پشت درها كشيدم.
خدا كند از اينكه به خانه كودكيم ايراد مي گيرم ، دلخور نشويد . اگر ديديد جسارت كرده ام فورا مقرري ماهيانه ام را قطع كنيد. البته اين بد حرفي است كه مي زنم، ولي انتظار خانمي و ادب از كسي كه در پرورشگاه بزرگ شده است ، انتظار درستي نيست.
بابا جون! درسهاي دانشگاه خيلي برايم مشكل نيست، ولي تفريحات بچه ها عجيب ناراحتم مي كند. من نمي فهمم دخترها چه مي گويند و چرا مي خندند. آنها درباره گذشته هايي حرف مي زنند كه من اصلا نمي فهمم. فكر مي كنم در اين دنيا غريبه ام و زبان مردم را نمي فهمم و همين ، مرا بيچاره كرده. در دبيرستان وقتي دخترها دور هم جمع مي شدند و نگاهم مي كردند، مي دانستند كه با آنها فرق دارم. انگار از فرق سر تا نوك پايم نوشته بودند «موسسه جان گرير» بعضي هايشان كه مثلا مي خواستند اداي آدمهاي مهربان را در بياورند مي آمدندو مودبانه با من حرف مي زدند. اي واي كه چقدر از همه شان متنفر بودم، بخصوص از آنهايي كه تظاهر به مهرباني مي كردند.
اما اينجا كسي نمي داند كه من در پرورشگاه بزرگ شده ام و بچه سر راهي هستم. به سالي مك برايد گفته ام كه پدر و مادرم مرده اند و آقاي پيري مرا به دانشگاه فرستاده است. خيلي هم دروغ نگفته ام. دلم نمي خواهد مرا ترسو بدانيد، ولي نمي دانيد چقدر دلم مي خواهد مثل بقيه دخترها باشم، ولي خاطره «پرورشگاه جان گرير» تنها دورنماي بچگي من است و باعث مي شود با آنها فرق داشته باشم. اگر بتوانم اين خاطره را بكلي فراموش كنم، شايد مثل بقيه دخترها بشوم. فكر نمي كنم در اصل با آنها فرقي داشته باشم. مگر نه؟ در هر حال دست كم سالي برايد كه مرا دوست دارد.
ارادتمند هميشگي
جودي ابوت
(جروشاي سابق)