بی عنوان
مثل هميشه براي اتمام دعوا از خونه زدم بيرون. يه چيزي مثل نبض توي سرم ميزد. چند تا نفس عميق كشيدم. پاهام رو به سختي جلو ميبردم چون تا ساق پاهام، تو برفهاي نرم و تازه فرو ميرفت. آسمون سفيد بود. مثل اينكه بوق ماشينها هم مثل من بين ساختمونهاي بلند گير كرده و تو هم گره خورده بودند. نميدونم چقدر راه رفته بودم چون پاهام سنگين شده بود و ميسوخت. يه كافه اونور خيابون بود كه يه فنجون قهوه روي سر درش با رنگ قرمز روشن و خاموش ميشد.
مثل اينكه همه از سرما به اونجا پناه آورده بودند. بوي تند سيگار و تلخ قهوه آدمو مست ميكرد. صداي مردم مثل وزوز زنبوراي تو كندو آدمو محاصره ميكرد. به سمت بار رفتم. اونجا هم پر بود. مردي با صداي بلند به كسي كه پشت خط همراهاش بود فحش ميداد. پاهامو كه مثل دو تا وزنة سوزناك بود به سختي دنبال خودم ميكشيدم. مردي كه موهاشو ژل زده بود و پشت بار ايستاده بود گفت: تشريف ببريد طبقة بالا، اميدوارم اونجا جا باشه.
از پلهها بالا رفتم. با يه نگاه ميشد فهميد كه اونجا هم جايي براي نشستن نيست. خواستم كنار پله بنشينم كه خانمي از پشت يه ميز دو نفره بلند شد و از پلهها پايين رفت. به سمت صندلي هجوم بردم و خودمو روي اون انداختم.
خانمي روي صندلي اونور ميز نشسته بود. صداي خندة مرد و زني كه دور ميز جلويي نشسته بودن با هم بلند شد. به خودم گفتم: خوشبحالشون، چه راحت ميخندن.
صداي آشنايي اسممو صدا زد. اول فكر كردم خيالاتي شدم. دوباره صدا گفت: چطوري؟ زني كه روي صندلي اونور ميز نشسته بود اين رو گفت. درست مثل هميشه، باور كردني نبود. اين خنده فقط مال يك نفر بود.
گفتم: چقدر عوض شدي!
گفت: نه عوض نشدم، فقط يكم پير شدم، تو هم همينطور.
گفتم: اما من عوض شدم.
گفت: بعيد ميدونم.
پرسيدم: چرا؟
گفت: چون مثل هميشه حق به جانب نشستي پشت ميز من و به روي خودتم نيوردي.
خنديدم. اونم خنديد. لپاش چال افتاد، مثل هميشه. دندوناي سفيد مرتبش كمي زرد شده بود اما هنوز همونطور قشنگ بود.
پرسيد: چي ميخوري؟
گفتم: تو چي ميخوري؟
گفت: تو سر ميز من نشستي ....
گفتم: اما من مَردَم.
به سر تا پام نگاه كرد و پوزخندي زد. بعد گفت: ببخشيد آقا ميشه چند لحظه بياييد. از حرف خودم پشيمون شدم. دو تا قهوه با كيك پنير سفارش داد.
گفت: كيكهاي پنير اينجا معركن.
صداش خون رو تو رگام به جريان انداخته بود و مثل آتشفشان ميخواست از تو گوشهام بيرون بزنه.
گفتم: فكر ميكردم ديگه نبينمت.
گفت: اما من مطمئن بودم كه باز يه روز ميبينمت.
گفتم: شنيده بودم كه از اينجا رفتي.
گفت: به خاطر بچههام رفته بودم. وقتي به سر و سامون رسيدن ديگه لزومي نداشت تو غربت بمونم.
با اون چشماي سياه درشتش بهم خيره شد. دور اون چشماي قشنگ چروكيده بود ولي هنوز مثل هميشه خمار بود.
گفت: نه، ديگه اونجور كه فكر ميكني نيستم.
باز خيلي راحت فكرم رو خونده بود.
گفت: خانوادهات خوبن؟
گفتم: آره، تو چي؟
گفت: اميدوارم خوب باشن.
بعد ساكت شد و به ميز خيره موند. مردي با موهاي كم و صورت گرد و سرخ دو فنجان قهوه با دو بشقاب كيك پنير جلومون گذاشت. بعد تعظيمي كرد و رفت. اون همونطور به ميز خيره مونده بود و با روميزي بازي ميكرد. دستم رو بردم جلو و رو دستش گذاشتم. با ناراحتي دستشرو از زير دستم بيرون كشيد.
گفتم: تو فكري!
گفت: آره هنوز عوض نشدم. هنوز به چيزايي كه نبايد فكر كنم، فكر ميكنم.
گفتم: مثلاً؟
به چشمهام خيره شد. مثل وقتهايي كه سوألي داشت.
گفت: تو اين مدت هيچوقت بهم فكر كردي؟
انگار يه دست بزرگ گلوم رو گرفت و فشار داد. باز به روميزي خيره شد. نفسم به شماره افتاد.
گفت: قهوت رو بخور سرد ميشه.
فنجونشرو برداشت و سر كشيد.
دوباره گفت: هنوز كيك پنير دوست داري؟
گفتم: آره، مخصوصاً با قهوه.
گفت: دو تا نوه دارم كه اونا هم كيك پنير دوست دارن.
نميدونم چرا اشك تو چشمام جمع شد. شايد براي اينكه هيچوقت همسرم نفهميده بود كه من قهوه با كيک پنير دوست دارم.
گفت: قبول كن پير شدي.
گفتم: چرا اينقدر آروم و مهربون مثل هميشه ازم پذيرايي ميكني؟
با خنده گفت: پس چيكار كنم؟
گفتم: نميدونم. فقط شايد .... شايد ميبايستي فحش بدي و همونطور كه دستت رو كشيدي، بزني تو گوشم.
ساكت، باز غمگين به ميز خيره شد. خواستم بلند شم، اما پاهام قدرت حركت نداشت.
گفت: خيلي سعي كردم بهت فكر نكنم اما هميشه مثل يه سايه رو فكرم راه ميرفتي.
باز هر دو ساكت شديم.يه تيكه كيك پنير به دهان گذاشت و با چشماش به كيك من اشاره كرد. بعد قهوهاش رو سر كشيد. يه تيكه كيك به دهان گذاشتم. مزهاش رو نميفهميدم. به زور با يه قلپ قهوه دادمش پايين.
گفت: مدتها بود كه يه همچين برفي نباريده بود.
نميدونم چي شد كه اين رو گفتم.
گفتم: منم بهت فكر كردم. خيلي هم بهت فكر كردم. مخصوصاً وقتي كه كسي حرفم رو نميفهميد.
فقط بهم نگاه ميكرد. مثل بچهها اشك ميريختم.
گفتم: فقط تو بدون اينكه چيزي بگم ميفهميدي اما يه عمر حتي وقتي ميگفتم هم كسي نميفهميد.
دستامرو دراز كردم و دستاش رو تو دستم گرفتم. آروم دستم رو فشار داد.
گفت: ميفهمم .... فقط گريه نكن ..... هميشه دوست داشتم يه روز گريهات رو ببينم اما ...... گريه نكن، خواهش ميكنم.
با دستش اشكهاي روي گونههام رو پاك كرد و باز دستم رو تو دستش گرفت.
گفتم: خيلي بد كردم ...... هيچوقت بهت نگفتم كه چقدر دوستت دارم.
گفت: ديگه همه چي تموم شده.
گفتم: اما ....
گفت: هيچي نگو ....
راست ميگفت نبايد حرفي ميزدم. خواستم بگم لااقل منو ببخش.
گفت: مطمئن باش بخشيدمت .... خيلي وقته بخشيدمت.
گفتم: كاش ميشد با هم باشيم.
گفت: ديگه خيلي ديره.
كيفش رو از رو پشتي صندلي برداشت.
گفتم: بازم ميياي اينجا؟
گفت: نميدونم.
گفتم: اما من مييام.
خداحافظي كرد و رفت. اينبار اون نبض توي سينم ميزد. ته موندة كيك پنير رو به دهان گذاشتم و با آخرين قلپ قهوه دادم پایین. كيكش تازه و تُرد بود. قهوه با اونكه سرد شده بود بوي اونو ميداد.
مثل اينكه همه از سرما به اونجا پناه آورده بودند. بوي تند سيگار و تلخ قهوه آدمو مست ميكرد. صداي مردم مثل وزوز زنبوراي تو كندو آدمو محاصره ميكرد. به سمت بار رفتم. اونجا هم پر بود. مردي با صداي بلند به كسي كه پشت خط همراهاش بود فحش ميداد. پاهامو كه مثل دو تا وزنة سوزناك بود به سختي دنبال خودم ميكشيدم. مردي كه موهاشو ژل زده بود و پشت بار ايستاده بود گفت: تشريف ببريد طبقة بالا، اميدوارم اونجا جا باشه.
از پلهها بالا رفتم. با يه نگاه ميشد فهميد كه اونجا هم جايي براي نشستن نيست. خواستم كنار پله بنشينم كه خانمي از پشت يه ميز دو نفره بلند شد و از پلهها پايين رفت. به سمت صندلي هجوم بردم و خودمو روي اون انداختم.
خانمي روي صندلي اونور ميز نشسته بود. صداي خندة مرد و زني كه دور ميز جلويي نشسته بودن با هم بلند شد. به خودم گفتم: خوشبحالشون، چه راحت ميخندن.
صداي آشنايي اسممو صدا زد. اول فكر كردم خيالاتي شدم. دوباره صدا گفت: چطوري؟ زني كه روي صندلي اونور ميز نشسته بود اين رو گفت. درست مثل هميشه، باور كردني نبود. اين خنده فقط مال يك نفر بود.
گفتم: چقدر عوض شدي!
گفت: نه عوض نشدم، فقط يكم پير شدم، تو هم همينطور.
گفتم: اما من عوض شدم.
گفت: بعيد ميدونم.
پرسيدم: چرا؟
گفت: چون مثل هميشه حق به جانب نشستي پشت ميز من و به روي خودتم نيوردي.
خنديدم. اونم خنديد. لپاش چال افتاد، مثل هميشه. دندوناي سفيد مرتبش كمي زرد شده بود اما هنوز همونطور قشنگ بود.
پرسيد: چي ميخوري؟
گفتم: تو چي ميخوري؟
گفت: تو سر ميز من نشستي ....
گفتم: اما من مَردَم.
به سر تا پام نگاه كرد و پوزخندي زد. بعد گفت: ببخشيد آقا ميشه چند لحظه بياييد. از حرف خودم پشيمون شدم. دو تا قهوه با كيك پنير سفارش داد.
گفت: كيكهاي پنير اينجا معركن.
صداش خون رو تو رگام به جريان انداخته بود و مثل آتشفشان ميخواست از تو گوشهام بيرون بزنه.
گفتم: فكر ميكردم ديگه نبينمت.
گفت: اما من مطمئن بودم كه باز يه روز ميبينمت.
گفتم: شنيده بودم كه از اينجا رفتي.
گفت: به خاطر بچههام رفته بودم. وقتي به سر و سامون رسيدن ديگه لزومي نداشت تو غربت بمونم.
با اون چشماي سياه درشتش بهم خيره شد. دور اون چشماي قشنگ چروكيده بود ولي هنوز مثل هميشه خمار بود.
گفت: نه، ديگه اونجور كه فكر ميكني نيستم.
باز خيلي راحت فكرم رو خونده بود.
گفت: خانوادهات خوبن؟
گفتم: آره، تو چي؟
گفت: اميدوارم خوب باشن.
بعد ساكت شد و به ميز خيره موند. مردي با موهاي كم و صورت گرد و سرخ دو فنجان قهوه با دو بشقاب كيك پنير جلومون گذاشت. بعد تعظيمي كرد و رفت. اون همونطور به ميز خيره مونده بود و با روميزي بازي ميكرد. دستم رو بردم جلو و رو دستش گذاشتم. با ناراحتي دستشرو از زير دستم بيرون كشيد.
گفتم: تو فكري!
گفت: آره هنوز عوض نشدم. هنوز به چيزايي كه نبايد فكر كنم، فكر ميكنم.
گفتم: مثلاً؟
به چشمهام خيره شد. مثل وقتهايي كه سوألي داشت.
گفت: تو اين مدت هيچوقت بهم فكر كردي؟
انگار يه دست بزرگ گلوم رو گرفت و فشار داد. باز به روميزي خيره شد. نفسم به شماره افتاد.
گفت: قهوت رو بخور سرد ميشه.
فنجونشرو برداشت و سر كشيد.
دوباره گفت: هنوز كيك پنير دوست داري؟
گفتم: آره، مخصوصاً با قهوه.
گفت: دو تا نوه دارم كه اونا هم كيك پنير دوست دارن.
نميدونم چرا اشك تو چشمام جمع شد. شايد براي اينكه هيچوقت همسرم نفهميده بود كه من قهوه با كيک پنير دوست دارم.
گفت: قبول كن پير شدي.
گفتم: چرا اينقدر آروم و مهربون مثل هميشه ازم پذيرايي ميكني؟
با خنده گفت: پس چيكار كنم؟
گفتم: نميدونم. فقط شايد .... شايد ميبايستي فحش بدي و همونطور كه دستت رو كشيدي، بزني تو گوشم.
ساكت، باز غمگين به ميز خيره شد. خواستم بلند شم، اما پاهام قدرت حركت نداشت.
گفت: خيلي سعي كردم بهت فكر نكنم اما هميشه مثل يه سايه رو فكرم راه ميرفتي.
باز هر دو ساكت شديم.يه تيكه كيك پنير به دهان گذاشت و با چشماش به كيك من اشاره كرد. بعد قهوهاش رو سر كشيد. يه تيكه كيك به دهان گذاشتم. مزهاش رو نميفهميدم. به زور با يه قلپ قهوه دادمش پايين.
گفت: مدتها بود كه يه همچين برفي نباريده بود.
نميدونم چي شد كه اين رو گفتم.
گفتم: منم بهت فكر كردم. خيلي هم بهت فكر كردم. مخصوصاً وقتي كه كسي حرفم رو نميفهميد.
فقط بهم نگاه ميكرد. مثل بچهها اشك ميريختم.
گفتم: فقط تو بدون اينكه چيزي بگم ميفهميدي اما يه عمر حتي وقتي ميگفتم هم كسي نميفهميد.
دستامرو دراز كردم و دستاش رو تو دستم گرفتم. آروم دستم رو فشار داد.
گفت: ميفهمم .... فقط گريه نكن ..... هميشه دوست داشتم يه روز گريهات رو ببينم اما ...... گريه نكن، خواهش ميكنم.
با دستش اشكهاي روي گونههام رو پاك كرد و باز دستم رو تو دستش گرفت.
گفتم: خيلي بد كردم ...... هيچوقت بهت نگفتم كه چقدر دوستت دارم.
گفت: ديگه همه چي تموم شده.
گفتم: اما ....
گفت: هيچي نگو ....
راست ميگفت نبايد حرفي ميزدم. خواستم بگم لااقل منو ببخش.
گفت: مطمئن باش بخشيدمت .... خيلي وقته بخشيدمت.
گفتم: كاش ميشد با هم باشيم.
گفت: ديگه خيلي ديره.
كيفش رو از رو پشتي صندلي برداشت.
گفتم: بازم ميياي اينجا؟
گفت: نميدونم.
گفتم: اما من مييام.
خداحافظي كرد و رفت. اينبار اون نبض توي سينم ميزد. ته موندة كيك پنير رو به دهان گذاشتم و با آخرين قلپ قهوه دادم پایین. كيكش تازه و تُرد بود. قهوه با اونكه سرد شده بود بوي اونو ميداد.
+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:17 توسط هادی
|