کوچولوی شکاک (قسمت اول)
منبع: نویسنده وبلاگ
او به همه چیز شک داشت. به تمام آدمهایی که در کنارش زندگی می کردند. به تمام رهگذرها، دوستان، آشنایان، فامیل، خواهر و برادر و حتی پدر و مادر خود. از کجا معلوم که همه ی اینها نقشه نباشند؟ شاید همه ی آنها با خدا ارتباط دارند و مأمور این هستند که مرا امتحان کنند؟ شاید هر کدام از آنها گوشه ای از نقشه ی خدا یا هر قدرت برتر دیگری باشند؟ شاید اصلا همه ی اینها خواب باشند؟ اصلا از کجا معلوم که من وجود دارم؟ اصلا از کجا معلوم که هر کدام از آدمهای اطراف من فقط یک رباط نباشند که خدا آنها را برای آزمایش من طراحی کرده است؟ اصلا شاید اینجا همان جهنم خداوند باشد که در ادیان توحیدی از آن نام برده اند؟
آغاز دنیا کجا بوده؟ پایان آن کجا خواهد بود؟ شاید همه ی اطرافیان من این موضوع را می دانند و آن را از من مخفی می کنند؟ شاید ادیان همه برای گول زدن من آمده اند و این آدمها هم برای اینکه من راحت گول بخورم آنها را تایید می کنند؟ مسخره است، قصه ی جهنم و عذابهای مضحک آن، قصه ی بهشت و خوشیهای بی حدّ و حصر و اینکه چقدر سعی شده شهوت انگیز توصیف شود. یعنی آدمها این را نمی فهمند؟ چرا حتما می فهمند و میخواهند مرا گول بزنند؟ چرا مادرم مرا انقدر دوست دارد؟ مگر میشود کسی دیگری را تا این حد دوست داشته باشد؟ حتی اگر او فرزندش باشد. حتما علاقه ی دیگر مادران به فرزندانشان هم برای نمایش یک تطابق ساختگی با رابطه ی من و مادرم است فقط بخاطر این که من گول بخورم. اگر قرار است قدرت برتری وجود داشته باشد، پس این موجودات هم که ساخته ی همان موجود برتر هستند، می توانند تا درجاتی از من قویتر باشند و خیلی راحت برای من نقش بازی کنند و مرا گول بزنند.
او در کتابهای دینی دبیرستان ، در مورد خدا خوانده بود، در مورد پیامبران و معصومان خوانده بود ، در مورد الله و قرآن خوانده بود و خوب، برداشت نبوغ آمیز خود را از آنها کرده بود. تا قبل از خواندن این کتابها، هیچ سوال و دغدغه ای نداشت، ولی خیلی زود وارد دنیای فلسفه شد.
همیشه با خود میگفت اگر خداوند مرا ساخته، به من شعور داده و به من حق انتخاب داده و مسئولیت اعمال من را به عهده ی خودم گذاشته، خوب پس دیگر هیچ حقی ندارد که در مورد اعمال من قضاوت کند.
اگر آن دنیا خدا از من پرسید که چرا فلان عمل زشت را انجام داده ام ، به او پاسخ خواهم داد ، این تقصیر خود توست که مرا آفریدی، من اصلا دوست نداشتم در دنیای تو زندگی کنم، تو مرا مجبور به این کار کرده ای، حال از من طلب کار هم شده ای؟
به او خواهم گفت که آیا نمی توانست انسان را طوری بیافریند که هیچوقت از فرمان او سرپیچی نکند؟ آیا نمی توانست انسان را طوری بیافریند که روح او بدون سختی کشیدن پرورش پیدا کند؟ مگر او قادر مطلق نیست؟ یا اگر این حرفهای ادیان دروغ باشد و او قادر مطلق نباشد، به چه حقی دنیایی به این عظمت را آفرید، آیا نمیترسید کنترل آن را از دست بدهد؟
آیا در این صورت او با زندگی ما انسانها بازی نکرده است؟
ادامه دارد...