او با خداي خود هميشه قهر بود. و هر رنج و غمي كه در اين دنيا ميديد ، دلخوريش از او بيشتر ميشد.

- خدايا چرا اين زبان بسته را به اين روز انداخته اي؟ چرا انسان به حيوانات تا اين حد ظلم مي كند و تو اينگونه بي صدا نشسته اي و ككت نميگزد؟

واقعا اين چه مشيتي است؟ اين چه حكمتي است؟

او هر روز چندين ساعت از وقت خود را به فكر كردن به اين مسائل مي پرداخت

ظاهرا چاره ي ديگري نداشت

به نظر مي آمد كه اين سوالات به ذهنش چسبيده باشند

تا اينكه يك روز تصميم گرفت پدر و مادر خود را ترك كند و از خانه فرار كند و به محلي بي سر و صدا براي فكر كردن پناه ببرد

شبانه وسايل خود را جمع كرد

نامه اي براي پدر و مادرش نوشت:

پدر و مادر عزيزم، با اينكه شما را خيلي خيلي دوست ميدارم، ولي هميشه به اين فكر ميكنم كه افرادي كه اصلا پدر و مادري ندارند كه به آنها عشق بورزند، چه ميكشند، و اين باعث ميشود تا نتوانم از عشق خود نسبت به شما لذت ببرم، با اينكه تمامي وسايل رفاه و آسايش را برايم تامين كرده ايد و به لطف شما هيچ كمبودي در زندگي ام احساس نميكنم، ولي باز هم فكر كساني كه در فقر زندگي مي كنند و امكانات مرا ندارند، اين رفاه را به كامم تلخ ميكند، حس ميكنم اضافي ام، زيادي ام، مشمول لطفي هستم كه بصورت ناعادلانه به من تعلق گرفته، شايد فكر كنيد من ديوانه شده ام، شايد فكر كنيد كه كله ام به جايي برخورد كرده كه اين حرفها را ميزنم، چه بگويم، دارم از پيش شما ميروم، نميدانم كه آيا بر ميگردم، كي بر ميگردم، ولي قسم ميخورم كه از خودم مراقبت كنم و اگرچه اين افكار مرا از زندگي نا اميد مي كند، سعي نكنم از زنده ماندنم دست بكشم.

پدر و مادرم، عاشقانه شما را مي پرستم، كاش شما خداي من بوديد ، كاش شما همان خداي بزرگ كه مي گويند بوديد، ولي درررررد من از آن خداي بزرگي است كه به بندگانش نميرسد، درد من از خداييست كه ميگويد من مهربانم، اما قلب مني كه بنده اش هستم بيشتر براي دنيايش زجر مي كشد.

نميدانم چه كنم، ميخواهم فكر كنم، دعا كنيد خداوندي اگر هست، مرا آنگونه توجيه كند كه هر چه زودتر دوباره به سويتان باز گردم.

به گوشه كناري ميروم، مشغول زندگي در طبيعت و كشاورزي و ماهيگيري خواهم شد و روزگار سپري خواهم كرد.

از همينجا روي ماهتان را ميبوسم. خواهش ميكنم از من دلگير نباشيد و مرا ببخشيد.

خداحافظ پدر ، خداحافظ مادر